اسارت حضرت دانیال

حضرت دانيال (ع) در بيت المقدس متولد شد و در سن 12 سالگي بود که سپاه بخت النصر، پادشاه بابل به سرزمين بيت المقدس حمله و آن سرزمين را فتح کرد به رسم آن زمان تعداد زيادي از مردم آن سرزمین از جمله حضرت دانیال را همراه خود به اسارت بردند .

پادشاه در ابتدا دستور داد تا تعدادي از افرادي را که به اسارت برده اند انتخاب کرده و به آنها تعليم داده شود تا در آينده از آنها در دربار استفاده کنند و يکي از کسانيکه انتخاب شد حضرت دانيال (ع) بود .

در اين مدت، روزي پادشاه بابل خوابي ديد و تمام خوابگزاران از تعبير آن خواب عاجز ماندند و پادشاه دستور داد تا همه آنها را بکشند.

خبر به گوش حضرت دانيال (ع) رسيد او به مامورين سلطنتي گفت که مي تواند خواب را تعبير کند. حضرت دانيال را پيش پادشاه بردند و پادشاه به او گفت که تو هم بايد خواب را تعريف کني هم اينکه آن را تعبير کني و دانيال پذيرفت و او خواب را براي پادشاه تعبير کرد و به همين سبب مورد احترام واقع شد.

زمان گذشت تا اينکه کوروش، پادشاه ايران به بابل حمله کرد و توانست بابل را فتح و يهوديان را از اسارت حکومت بابل آزاد کند و دانيال (ع) را به همراه خود به ايران آورد و در دربار پادشاهي ايران نيز مورد تکريم قرار گرفت در اين مدت حضرت دانيال مي توانست به طور مستقيم و بدون اجازه و وقت قبلي با پادشاه ديدار کند و مي توان گفت که به عنوان دومين فرد مملکتي محسوب مي شد.
بعد از مرگ کوروش يک دوره کوتاه در زمان بردياي دروغين به وجود مي آيد که در تاريخ چيزي از دانيال (ع) نيامده است اما بعد از روي کار آمدن داريوش دوباره حضرت دانيال (ع) باز به همان مقام و مرتبه رفيع دست پيدا مي کند تا اينکه احتمالا در سن 83 يا 85 سالگي دار فاني را وداع مي کند و به رسم بزرگان آن زمان جسد آن حضرت را به صورت موميايي شده در همين منطقه که هم اکنون آستان آن بزرگوار است نگهداري مي شده و بالاي سر آن جعبه اي قرار داشته که هر کس احتياج به پول پيدا مي کرد از آن جعبه به قرض مي برده و بعد از اينکه مشکلاتش برطرف مي شده دوباره قرض را پس مي داد.
در سال 16هجري قمري بعد از پايان آخرين جنگ بين سپاه اسلام و ايرانيان (جنگ شوشتر يا جنگ هرمزان) فرمانده سپاه اسلام در هنگام بازگشت، جسد موميايي شده اي را مي بيند و از مردم در خصوص آن سئوال مي کند. مردم که از مقام و مرتبه حضرت آگاهي نداشته اند، مي گويند چيزي نيست که به درد شما بخورد هر وقت ما احتياج به باران داشته باشيم اين جسد را از آلونک بيرون مي آوريم و به حکم خداوند باران مي بارد و هر وقت آن را داخل مي گذاريم بارش باران تمام مي شود.
فرمانده سپاه اسلام به خليفه وقت نامه مي نويسد که جسدي موميايي شده در شيشه اي بلورين در منطقه شوش پيدا شده است. خليفه از شناسايي آن عاجز مي ماند به نزد حضرت علي (ع) مي روند و جريان را سئوال مي کنند. حضرت علي (ع) مي فرمايد که اين جسد برادرم حضرت دانيال است و دستور مي دهد آن جسد را به روش مسلمين غسل دهند و سپس کفن کنند و رو به قبله دفن نمايند (احتمالا بعد از پيامبر اسلام تنها پيامبري است که رو به کعبه دفن شده زيرا تمام پيامبر قبل از او رو به قدس دفن هستند) و همچنين دستور داد آب رودخانه را از روي قبر عبور دهند تا نگهباني باشد براي قبر، تا دست کسي به آن نرسد.
همچنين حضرت علي (ع)حديثي مي فرمايد: «من زار اخي دانيال کمن زارني؛ يعني هر کس برادرم دانيال را زيارت کند مرا زيارت کرده است». همچنين حضرت محمد (ص) مي فرمايد: «من لم يقدر علي زيارتي فليزر قبر اخي دانيال؛ يعني هر کس قادر به زيارت من نيست زيارت کند قبر براردم دانيال را» (درک: سفسنه البحار جلد 3 صفحه 351) در جاي ديگر باز پيامبر مي فرمايد: «من دل الي دانيال فبشروه بالجنه؛ يعني هر کس مردم را دلالت بدهد به زيارت دانيال به بشارت بهشت را مي دهم» (مدرک: تاريخ انبيا - جلد دوم )
در برخي کتابهاي شيعيان آمده است که در زمان ظهور حضرت مهدي (عج) چهار پيغمبر در رکاب آن حضرت شمشير خواهند زد و رجعت خواهند کرد که يکي از آن پيامبران حضرت دانيال نبي (ع) است که فرماندهي سپاه امام مهدي (عج) را که به سوي شرق حرکت مي کند به عهده خواهد داشت و پيروزيهاي بزرگي نصيب خود خواهد کرد.

آرامگاه دانیال نبی در ساحل شرقی رودخانه شاوور و روبروی تپه ارگ (شوش )قرار دارد . بنای زیارتگاه شامل دوحیاط است . بر روی گنبد مخروطی – پله ای قرار دارد که نوع رایج گنبدهای منطقه است .

  

   


:: موضوعات مرتبط: حضرت دانیال (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


همبستر شدن حضرت لوط با دخترانش

مقایسه قرآن و کتاب مقدس ( بخش هشتم )

« حضرت لوط » در قرآن:

-        لوط و دیگر پیامبران ، برترین انسان ها هستند.( انعام ، ۸۶ )

-        لوط رسول و فرستاده و نماینده ی خدا در روی زمین بود.( صافات ، ۱۳۳ )

-        خداوند به لوط حکمت و علم عطا کرد. ( انبیاء ، ۷۴ )

-        لوط ، عبد صالح خدا بود. ( تحریم ، ۱۰ )

-        خدا لوط را شر قومش نجات داد و به سرزمینی مبارک منتقل کرد. ( انبیاء ، ۷۱ )

« حضرت لوط » در کتاب مقدس:

-        پیغمبر خدا بود و میزبان دو فرشته شد.( پیدایش ۱۹ ، آیه ۱ )

-        دو دخترش به او شراب نوشاندند و مست شد. ( پیدایش ۱۹ ، آیه ۳۲ و ۳۳ )

-        شب اول که مست شد با دختر بزرگش نزدیکی کرد و دختر بزرگ حامله شد. ( همان ، آیه ۳۳ )

-        شب دوم هم مست شد و با دختر کوچکش نزدیکی که و او هم حامله شد. ( همان ، آیه ۳۵ و ۳۶ )

حالا اگه خواستی متن آیه هایی که بهشون استناد کردم رو اینجا بخون:

آیات قرآن در مورد حضرت لوط:

« و اسماعیل و یسع و یونس و لوط را (نیز هدایت کردیم) و همه را بر جهانیان (زمان خود) برترى دادیم.»

« وَ إِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمینَ »[۱]

« و همانا لوط نیز از فرستادگان ما بود.»

« وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلینَ »[۲]

« و ما لوط را حکمت و علم عطا کردیم »

« وَ لُوطاً آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً »[۳]

« خداوند براى کسانى که کفر ورزیده‏اند زن نوح و زن لوط را مثل زده که در تحت (زوجیت) دو بنده صالح از بندگان ما بودند»

« ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ »[۴]

« و ما او و (برادرزاده‏اش) لوط را نجات بخشیدیم که به سوى سرزمینى که آنجا را براى جهانیان پربرکت کرده‏ایم حرکت کنند (سرزمین شامات که مرکز بعثت پیامبران و انتشار شرایع آسمانى است).»

« وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتی‏ بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ »[۵]

آیات کتاب مقدس عهد عتیق در مورد حضرت لوط:

۱۵   و هنگام‌ طلوع‌ فجر، آن‌ دو فرشته‌، لوط‌ را شتابانیده‌، گفتند: «برخیز و زن‌ خود را با این‌ دو دختر که‌ حاضرند بردار، مبادا در گناه‌ شهر هلاک‌ شوی‌.»

۲۳   و چون‌ آفتاب‌ بر زمین‌ طلوع‌ کرد، لوط‌ به‌ صُوغر داخل‌ شد.

 ۲۴   آنگاه‌ خداوند بر سدوم‌ و عموره‌، گوگرد و آتش‌، از حضور خداوند از آسمان‌ بارانید.

 ۲۵   و آن‌ شهرها، و تمام‌ وادی‌، و جمیع‌ سکنۀ شهرها و نباتات‌ زمین‌ را واژگون‌ ساخت‌.

۳۰   و لوط‌ از صوغر برآمد و با دو دختر خود در کوه‌ ساکن‌ شد زیرا ترسید که‌ در صوغر بماند. پس‌ با دو دختر خود در مَغاره‌ سُکْنی‌ گرفت‌.

 ۳۱   و دختر بزرگ‌ به‌ کوچک‌ گفت‌: «پدر ما پیر شده‌ و مردی‌ بر روی‌ زمین‌ نیست‌ که‌ برحسب‌ عادت‌ کل‌ جهان‌، به‌ ما در آید.

 ۳۲   بیا تا پدر خود را شراب‌ بنوشانیم‌، و با او همبستر شویم‌، تا نسلی‌ از پدر خود نگاه‌ داریم‌.»

 ۳۳   پس‌ در همان‌ شب‌، پدر خود را شراب‌ نوشانیدند، و دختر بزرگ‌ آمده‌ با پدر خویش‌ همخواب‌ شد، و او از خوابیدن‌ و برخاستن‌ وی‌ آگاه‌ نشد.

 ۳۴   و واقع‌ شد که‌ روز دیگر، بزرگ‌ به‌ کوچک‌ گفت‌: «اینک‌ دوش‌ با پدرم‌ همخواب‌ شدم‌، امشب‌ نیز او را شراب‌ بنوشانیم‌، و تو بیا و با وی‌ همخواب‌ شو، تا نسلی‌ از پدر خود نگاه‌ داریم‌.»

 ۳۵   آن‌ شب‌ نیز پدر خود را شراب‌ نوشانیدند، و دختر کوچک‌ همخواب‌ وی‌ شد، و او از خوابیدن‌ و برخاستن‌ وی‌ آگاه‌ نشد.

 ۳۶   پس‌ هر دو دختر لوط‌ از پدر خود حامله‌ شدند.

 ۳۷   و آن‌ بزرگ‌، پسری‌ زاییده‌، او را موآب‌ نام‌ نهاد، و او تا امروز پدر موآبیان‌ است‌.

 ۳۸   و کوچک‌ نیزپسری‌ بزاد، و او را بن‌عَمّی‌ نام‌ نهاد. وی‌ تا بحال‌ پدر بنی‌عمون‌ است‌

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت لوط (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


مكر زنان در كشتن شتر صالح


مدت مدیدی روح ناپاك قوم صالح، آنان را به كشتن شتر ترغیب می كرد، ولی ترس از جان خود، آنان را باز می گرداند. كسی جرات اذیت و آزار شتر را نداشت و هیچكس برای این امر پیشقدم نمی شد، لذا برای پایان دادن به این قضیه، به استفاده از زنان و ناز و كرشمه آنان متوسل شدند.

در این راه زنها با واگذاری عفت و پاكدامنی خود، مردان را شیدای زیبایی خود می كنند و آنها را به دام می اندازند تا به مقصد خود برسند با چنین وضعی هر گاه زن دستوری صادر كند مردهای هوسران تسلیم دستور او هستند و هر گاه آرزویی در دل داشته باشد برای تحقق آن بر یكدیگر سبقت می گیرند. ذی صدوق دخترمحیّا كه دارای زیبایی و جمال بود خود را بر مصدع بن مهرج عرضه داشته و گفت اگر ناقه صالح را پی كنی تسلیم تو هستم. پیرزنی از كفار بنام عنیزه، قدار بن سالف را به منزل خود دعوت نموده و یكی از دختران خود را بر وی عرضه داشت و گفت: من شیربها از تو نمی خواهم، هدیه نامزدی یا ثروت از تو طلب نمی كنم، فقط باید آن شتری را كه قلبها را تسخیر كرده و شراره ایمان را در دل مردم شعله ور می سازد و با این اوصاف، خواب راحت را از ما ربوده و آب آشامیدنی ما را به خود اختصاص داده و حیوانات ما را رم می دهد، نابود سازی. این حیله زنانه، انگیزه ای قوی و علاقه ای شدید در آنها ایجاد كرد و نیروی عشق و جوانی قدرت آنها را مضاعف كرد و جرات و شهامت به ایشان بخشید، لذا ایشان در بین مردم و جوانان قبیله، به جستجوی چند نفر نیروی كمكی پرداختند، تا بتوانند در كشتن شتر از آنها كمك بگیرند

:: موضوعات مرتبط: حضرت صالح (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


داستان قوم حضرت صالح (ع)

حضرت صالح(علیه‌السلام) از پیامبران عظیم‌الشأنی است، که نام مبارکش در کلام الله مجید نه بار آمده،[۱] و از حیث زمان بعد از نوح و قبل از ابراهیم(علیهماالسلام) بوده است. آن حضرت دو هزار و نهصد و هفتاد و سه سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) به دنیا آمد، وی بر قوم ثمود[۲] مبعوث گردید.
قطب راوندی گفته است: او از نواده‌های سام بن نوح است بدین ترتیب: صالح بن ثمود بن عاثر بن ارم بن سام بن نوح.[
۳]
حضرت صالح(علیه‌السلام) در شانزده سالگی به پیامبری مبعوث گشت و تا سن صد و بیست سالگی در میان قومش به ارشاد آن‌ها پرداخت. ولی جز ا ندکی به او ایمان نیاوردند.[
۴]
آن حضرت دویست و هشتاد سال عمر کرد و قبرش در نجف اشرف،[
۵] یا بین حجرالاسود و مقام ابراهیم (علیه‌السلام) در کنار کعبه قرار دارد.[۶]
رسالت صالح(علیه‌السلام) در میان قوم ثمود
خداوند بنده خالص خود به نام صالح(علیه‌السلام) را که از خاندان خود آنها بود، به عنوان پیامبر خدا به سوی آنها فرستاده تا راه، از چاه، به آنها نشان دهد و آن‌ها را از زنجیر‌های ذلت، گمراهی، بت‌ پرستی، تبعیضات، قبیله‌گرایی و تباهی‌های دیگر برهاند
.
این پیامبر به
قوم خود می‌گفت: ای قوم! خدای یگانه را بپرستید و کسی را شریک او قرار ندهید، هم اوست که شما را از خاک آفرید و به آبادانی آن واداشت و اسباب عمران و آبادی را برایتان فراهم ساخت... .[۷]
اما قوم ثمود پذیرای دعوت وی برای پرستش خدا و یگانگی او نشدند و سر به استان بتانی می‌ساییدند، که بالغ بر هفتاد نوع بود.[
۸] یکی از عادات ثمودیان زیاده روی در لذات مادی، چون خوردن و آشامیدن و بنای ساختمان‌های مجلل بود.
پیامبرشان حضرت صالح(علیه‌السلام) آن‌ها را بر این کارشان نکوهش کرد و فرمود: آیا شما تصور می‌کنید خداوند شما را در لذت‌هایی که از این نعمت‌ها می‌برید، به حال خود رها ساخته و خویشتن را از عذاب الهی مصون می‌دانید؟ چرا هرگونه که خود می‌خواهید از باغ‌ و بستان‌ها و چشمه‌ساران و کشتزار‌ها و خرمای شیرین و تازه‌، بهره می‌برید و از کوه برای خود خانه‌هایی می‌تراشید که در آن آسوده خاطر زندگی کرده و از آن‌ها لذت ببرید، ولی خدا بر این نعمت‌های فراوان سپاس نمی‌گویید؟ از خدا بترسید و رهنمودهایم را گردن نهید واز اسراف کنندگان اطاعت نکنید...[
۹] و یاد آورید آن گاه که خداوند شما را پس از قوم عاد جانشین قرار داد و در زمین جایگزینتان ساخت... .[۱۰]
قوم ثمود، پند و اندرز حضرت صالح(علیه‌السلام) را نپذیرفتند، بلکه او را به هذیان گویی متهم ساختند و گفتند: جادو بر عقل و خردش مستولی شده و به او چنان وانمود کرد که فرستاده خداست، آنان از حضرت خواستند معجزه‌ای بیاورد تا دلیل بر حقانیت پیامبری او از نزد خدا باشد.

معجزه حضرت صالح(علیه‌السلام)
صالح(علیه‌السلام) که در شانزده سالگی به پیامبری رسیده بود و تا صد و بیست سالگی در میان قومش به ارشاد آن‌ها پرداخت.
عاقبت‌که از هدایت قوم خویش مأیوس گشته بود به آنها پیشنهادی کرد. ا و خطاب به مردمش گفت: من از خدایان شما درخواستی دارم اگر خواسته مرا برآوردند، از میان شما می‌روم (و دیگر کاری به شما ندارم) و یا شما از خدای من حاجتی بخواهید تا از خداوند خواستار اجابت آن گردم، در این مدت طولانی از دست شما به ستوه آمده‌ام و هم شما از من به ستوه آمده‌اید.
قوم ثمود گفتند: پیشنهاد شما منصفانه است. بنابر ، این شد که نخست حضرت صالح(علیه‌السلام) از بت‌های آنها تقاضا کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید. بت‌پرستان به بیرن شهر کنار بت‌ها رفتند و خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های خود را به عنوان تبرک کنار بت‌ها نهادند، سپس ان خوراکی‌ها را خوردند و نوشیدند، و از درگاه بت‌ها ، به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند.
حضرت صالح(علیه‌السلام) در آنجا حضر شده بود، آنگاه آن‌ها به صالح (علیه‌السلام) گفتند: آنچه تقاضا داری از بت‌ها بخواه. صالح(علیه‌السلام) اشاره به بت بزرگی کرد و به حاضران گفت: نام این چیست؟ گفتند: فلان! صالح(علیه‌السلام) به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت: تقاضای مرا برآور، ولی بت جوابی نداد. صالح(علیه‌السلام) به قوم گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمی‌دهد؟ گفتند: از بت دیگر، تقاضایت را بخواه.
صالح(علیه‌السلام) متوجه بت دیگر شد، و تقاضای خود را درخواست کرد، ولی جوابی نشنید، قوم ثمود به بت‌ها رو کردند و گفتند: چرا جواب صالح(علیه‌السلام) را نمی‌دهید؟ باز جوابی از ایشان ظاهر نشد. گفتند: ای صالح(علیه‌السلام) دور شو ما را با خدای خود اندک زمانی بگذار.
سپس (قوم ثمود) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بت‌ها غلطیدند و خاک را بر سرشان می‌ریختند و به بت‌های خود می‌گفتند: اگر امروز به تقاضای صالح(علیه‌السلام) جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح می‌شویم.
آنگاه صالح(علیه‌السلام) را خواستند و گفتند: اکنون تقاضای خود را از بت‌ها بخواه. صالح(علیه‌السلام) تقاضای خود را از آنها خواست، ولی جوابی نشنید.
صالح(علیه‌السلام) به قوم فرمود: ساعات اول روز گذشت و خدایان شما، به تقاضای من جواب ندادند، اکنون نوبت شماست که تقاضای خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم و همین ساعت تقاضای شما را برآورد.
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح(علیه‌السلام) را پذیرفتند و گفتند: ای صالح! ما تقاضای خود را به تو می‌گوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورد، تو را به پیامبری می‌پذیریم و از تو پیروی می‌کنیم و با همه مردم شهر با تو بیعت می‌کنیم. صالح(علیه‌السلام) گفت: آنچه می‌خواهید تقاضا کنید. ثمودیان گفتند: ای صالح! بیا برویم نزدیک این کوه (کوهی که در نزدیکی ایشان بود) که در آنجا تقاضای خود را می‌گوییم، چون به نزدیک کوه رسیدند در این هنگام آن هفتاد نفر، به صالح(علیه‌السلام) گفتند: از خدا بخواه! تا در همین لحظه، شتر سرخ رنگی که پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماه در رحم دارد و عرض قامتش به اندازه یک میل باشد از همین کوه خارج سازد.
صالح(علیه‌السلام) گفت: تقاضای شما برای من بسیار عظیم است، ولی برای خداوند آسان می‌باشد، هماندم صالح(علیه‌السلام) به درگاه خدا متوجه شد و عرض کرد: در همین مکان شتری چنین و چنان خارج کن.
چیزی نگذشت که با دعای صالح(علیه‌السلام) کوه شکافته شد، به گونه‌ای که نزدیک بود از شدت صدای آن، عقل‌های حاضران از سرشان بپرد، سپس کوه مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد، مضطرب و نالان گردید و ناگهان سر شتری ماده، از آن بیرون آمد و به دنبال آن سایر اعضای بدن آن شتر بیرون آمد و روی دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.
بت پرستان (قوم ثمود) که از این معجزه عظیم حیرت زده گشته بودند، از صالح(علیه‌السلام) خواستند که اگر خدای او قدرت دارد، هم اینک بچه شیرخواره آن حیوان را نیز به د نیا آورد، چیزی نگذشت که بچه شتر در کنار ناقه صالح(علیه‌السلام) به خزیدن مشغول شد.
صالح(علیه‌السلام) در این هنگام به آن هفتاد نفر خطاب کرد: آیا دیگر تقاضایی دارید؟ گفتند: نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم و آنچه دیدیم به آنها خبر دهیم تا آن‌ها به تو ایمان آورند.
صالح(علیه‌السلام) همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند، که شصت و چهار نفر انها مرتد شدند و گفتند: آنچه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود.
وقتی که به قوم رسیدند آن شش نفر باقی مانده و گواهی دادند که: آنچه دیدیم حق است، ولی قوم سخن آن‌ها را نپذیرفتند، و اعجاز صالح(علیه‌السلام) را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند.
از میان آن شش نفر، هم بعدها یک نفر کافر گشت و او همان کسی بود که آن شتر را پی کرد و کشت.[
۱۲]
این شتر مدتی میان آنان بود واز گیاهان زمین تغذیه می‌کرد و برای آشامیدن آب یک روز می‌رفت و یک روز دیگر از خوردن آب باز می‌ایستاد، تردیدی نبود که این حالت عده زیادی از قوم صالح(علیه‌السلام) را به خود جذب کرده بود، چرا که آن‌ها وجود این شتر را نشانه‌ای به صدق نبوت و پیامبری حضرت صالح (علیه‌السلام) می‌دانستند.
اما این کار، طبقه اشراف را به وحشت انداخت و آن‌ها بر نابودی دولت خویش و سپری شدن قدرت و شوکت خود،‌بیمناک شدند. به همین دلیل تصمیم گرفتند ناقه صالح(علیه‌السلام) را به قتل برسانند.
حضرت صالح(علیه‌السلام) متوجه نقشه آنان گردید و به آن‌ها فرمود: ای قوم! چرا پیش از توبه، برای رسیدن عذابی که به شما وعده داده شده شتاب می‌کنید؟...
ولی قوم او در پاسخش گفتند: ما تو و گروندگان همراهت را به فال بد می‌گیریم، زیرا پس از آن‌که تو رسالت خود را برای ما آوردی، قحطی و خشکسالی، دامنگیر ما شد و ...[
۱۳]
اشراف متکبر، مؤمنان را بر ایمانشان مورد نکوهش قرار می‌دادند و می‌گفتند: ما به آنچه شما ایمان آورده‌اید کافریم.[
۱۴]
نقشه قتل حضرت صالح(علیه‌السلام)
میان قوم ثمود نه نفر (از سران آن‌ها) وجود داشتند، که بیش از دیگران در زمین فساد و تباهی کرده، و کفر ورزیده بودند، این افراد بین خود نقشه قتل صالح(علیه‌السلام) را کشیده و سوگند یا د کردند، که بر او و خانواده‌اش شبیخون زده و به طور نهانی آن‌ها را قتل عام کنند، و زمانی که طرفداران و بستگانش در جستجوی قاتلین برآمده و مطالبه خون او کنند،‌آنان از این جرم، اظهار بی‌اطلاعی کنند و با اطمینان بگویند که وقت کشته شدن او حضور نداشته و در آن دخالت نداشته‌اند.
در کنار شهر حجر کوهی بود که غار و شکافی داشت، صالح(علیه‌السلام) برای عبادت خدا به آنجا می رفته و گاهی شبانه نیز به آنجا می‌رفت و به مناجات و شب زنده‌داری می‌پرداخت.
دشمنان آن حضرت، تصمیم گرفتند به طور مخفیانه به آن کوه رفته و در پشت سنگ‌های کوه پنهان شوند و در کمین حضرت صالح(علیه‌السلام) به سر برند، وقتی که صالح(علیه‌السلام) به آن جا آمد او را به قتل رسانند و پس از شهادتش به خانه او حمله‌ور شده و شبانه کار اهل خانه را یکسره نمایند و سپس مخفیانه به خانه‌های خود برگردند و اگر کسی از این حادثه پرسید اظهار بی‌اطلاعی نمایند. ولی خداوند به طرز عجیبی توطئه آنها را خنثی کرد.
آنها هنگامی که در گوشه‌ای از کوه کمین کرده بودند، کوه ریزش کرد و صخره بسیار بزرگی از بالای کوه سرازیر شد و آن‌ها را در لحظه‌ای کوتاه در هم کوبید و نابود کرد.[
۱۵]
چگونه کشتن ناقه[
۱۶] صالح(علیه‌السلام)
در مورد چگونگی کشتن ناقه، روایات مختلفی وارد شده است. از کعب نقل شده که: زنی به نام «مکاء» در میان قوم ثمود زندگی می‌کرد و داعیه حکمفرمایی داشت، وقتی که دید گروهی به حضرت صالح(علیه‌السلام) ایمان آورده‌اند و روز به روز بر جمعیت آن‌ها افزوده می‌شود، به مقام صالح(علیه‌السلام) حسادت ورزید، در آن عصر زنی به نام «قطام» معشوقه مردی بنام «قدار بن سالف» و زن دیگر به نام «قبال» معشوقه مردی به نام «مصدع» وجود داشتند. قدار و مصدع هر شب شراب می‌خوردند و با آن دو زن به عیش و نوش می‌پرداختند.
«ملکاء» به این دو زن گفت: هرگاه «قدار و مصدع» نزد شما آمدند، تا با شما همبستر شوند، از آنها اطاعت نکنید و به آن‌ها بگویید: ملکه ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح(علیه‌السلام) اندوهگین است، ما تمکین نمی‌کنیم، مگر این‌که ناقه را به هلاکت برسانید.
آن دو زن بدکاره، سخن «ملکاء» را پذیرفتند، وقتی که «قدار و مصدع» سراغ آنها آمدند آن‌ها گفتند: ما تمکین نمی‌کنیم، تا وقتی که ناقه به هلاکت برسد.
آن دو نیز به کمک هفت نفر دیگر در کمین آن شتر نشستند، هنگامی که ناقه پس از آشامیدن آب، بازگشت و از کنار مصدع رد شد، مصدع تیری به ساق پای او زد، که قسمتی از عضله پای ناقه متلاشی گردید، سپس قدار از کمینگاه خارج شد و با شمشیر به ناقه حمله کرد و آن چنان بر پشت پای ناقه ضربت زد که عصب پای او قطع شد و ناقه بر زمین افتاد و فریاد جانسوزی سر داد که بر اثر آن، بچه‌اش وحشت زده گریخت، سپس قدار ضربت دیگری بر سینه ناقه زد آنگاه ناقه را نحر کرد و کشت.[
۱۷]
اهالی شهر کنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نموده و بین خود تقسیم کردند و پختند و خوردند. بچه آن ناقه که مادرش را کشته یافت، به طرف ارتفاعات گریزان شد و با ناله‌های دردناکی که دل را چاک می‌کرد، در پی مادرش بی‌تابی می‌کرد، سپس قوم ثمود نزد صالح(علیه‌السلام) آمدند و هر یک گناه نحر ناقه را به گردن دیگری می‌انداخت.
حضرت صالح(علیه‌السلام) فرمود: بروید سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آوردید، امید آن است که عذاب از شما برطرف گردد. آن‌ها به بالای کوه رفته و به جستجوی بچه ناقه پرداختند، ولی بچه ناقه را نیافتند. [
۱۸]
سرنوشت قوم ثمود
با کمال بی‌شرمی نزد حضرت صالح(علیه‌السلام) آمده و گفتند: ای صالح! اگر تو فرستاده خدا هستی، پس عذابی که به ما وعده داده بودی برایمان بیاور.[
۱۹]
خداوند به صالح(علیه‌السلام) وحی کرد: به آن‌ها بگو عذاب من تا سه روز دیگر به سراغ شما خواهد آمد، و آن عذاب وعده‌ای راستین است. [
۲۰]
صالح(علیه‌السلام) پیام خداوند را به آنان ابلاغ کرد: گفتند: اگر راست می‌گویی آن عذاب را برای ما بیاور. صالح(علیه‌السلام) به آن‌ها فرمود: ای قوم! نشانه عذاب این است که چهره شما در روز اول از این سه روز، زرد می‌شود و در روز دوم، سرخ می‌گردد و در روز سوم سیاه می‌شود.
همین نشانه‌ها در روز اول و دوم و سوم ظاهر شد، در این میان بعضی مضطرب شدند و به بعضی دیگر می‌گفتند: مثل این‌که عذاب نزدیک شده ... سرانجام نیمه‌های شب، جبرئیل امین(علیه‌السلام) بر آنها فرود آمد و صیحه زد، این صیحه به قدری بلند بود، که بر اثر آن پرده‌های گوششان دریده شد و قلب‌هایشان شکافته گردید و جگرهایشان متلاشی شد و همه آن‌ها در یک لحظه به خاک سیاه مرگ افتادند.
وقتی که آن شب به صبح رسید، خداوند صاعقه آتشین و فراگیری از آسمان به سوی آن‌ها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آن‌ها را سوزانید و آن‌ها را به طور کلی از صفحه روزگار برافکند.[
۲۱]
ولی حضرت صالح(علیه‌السلام) و افرادی که به او ایمان آورده بودند نجات یافتند.[
۲۲]
اصحاب الحِجر[
۲۳]
همان قوم سرکشی که در سرزمینی به نام «حجر» زندگی مرفهی داشتند و پیامبر بزرگشان، صالح(علیه‌السلام) برای هدایت آن‌ها مبعوث شد، ولی آن‌ها او را تکذیب کردند. در این‌که: «این شهر در کجا واقع شده بود؟» بعضی از مفسران و مورخان چنین نگاشته‌اند: که شهری بود در مسیر کاروان مدینه و شام در یک منزلی «وادی القری» و در جنوب «تیمه» و امروز تقریبا‌ً اثری از آن نیست.
می‌گویند این شهر در گذشته یکی از شهر‌های تجاری عربستان بوده و تا آنجا اهمیت داشته که «بطلمیوس» در نوشته‌هایش به عنوان یک شهر تجاری از آن نام برده است.[
۲۴]
شرح حال آن‌ها را در بحث داستان صالح(علیه‌السلام) به طور مفصل ذکر کردیم به آنجا مراجعه شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[
۱] - قاموس قرآن: ج ۴، ص ۱۴۴ – سور و آیاتی که نام صالح در آنها ذکر شده است عبارتند از: اعراف، آیات ۷۳، ۷۵ و ۷۷ – هود، آیات ۶۱، ۶۲ و ۸۹ – شعراء، آیه ۱۴۲.
[
۲] - ثمود بیست و شش بار در قرآن کریم امده، نام یکی از نواده‌های نوح(علیه‌السلام) است، که قبیله صالح(علیه‌السلام) بنام او نامگذاری شده‌اند (قاموس قرآن: ج ۱، ص ۳۱۴) قوم ثمود، امتی از عرب بودند که پس از قوم عاد، به وجود آمدند و در سرزمین وادی القری (بین مکه و شام) در شهر حجر (که هم اکنون بعضی از آثار آن شهر، در میان تخته سنگ‌های عظیم دیده می‌شود) می زیستند و از قبائل مختلف تشکیل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستی، فساد، ظلم و طغیان غوطه‌ور بودند و در زندگیشان جز انحراف و گمراهی چیز دیگری دیده نمی‌شد. آنها در ظاهر دارای تمدن پیشرفته و شهرها و آبادی‌های محکم بودند و از قطعه‌های عظیم سنگ‌های کوهی، ساختمان می‌ساختند و برای حفظ خود پناه‌گاه‌های استواری ساخته بودند و در شهر حجر دارای امکانات وسیع مادی و تشکیلات پر زرق و پرق بودند، از این رو آنها را «اصحاب الحجر» می‌نامند. (قصه‌های قرآن: ص ۶۸ – تفسیر نمونه: ج ۱۱، ص ۱۲۲).
[
۳] - بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۳۷۷ – حیوه القلوب: ج ۱،ص ۱۱۰.
[
۴] - روضه کافی: ص ۱۶۱ – تفسیر عیاشی: ج ۲م ص ۲۰ – تفسیر نورالثقلین: ج ۲،ص ۴۷.
[
۵] - در بخش آغازین گورستان وادی السلام بنا به روایتی حضرت هود و صالح (علیهما السلام) مدفونند (اماکن زیارتی و سیاحتی عراق: ص ۲۶) و روایت شده که حضرت علی در بستر شهادت به امام حسن (علیه‌السلام) وصیت فرمودند: وقتی که از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر برادرانم هود و صالح(علیهماالسلام) به خاک بسپارید (تهذیب الاحکام: ج ۶، ص ۳۳).
[
۶] - بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۳۷۹.
[
۷] - هود، آیه ۶۱.
[
۸] - قوم ثمود دارای هفتاد بت بودند و چندین بتکده داشتند، بت‌های بزرگ آنها عبارت بود از: «لات، عزی، منوت، هبل و قیس» (قصص الانبیاء: نجار، ص ۱۱۰).
[
۹] - شعراء، آیات ۱۴۱-۱۵۲.
[
۱۰] - اعراف، آیه ۷۴ – هنگامی که قوم عاد به هلاکت رسیدند، فرزندان «ثمود بن جازر بن ثمود بن ارم بن سام بن نوح» جایگزین آنها شدند. (بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۳۷۷).
[
۱۲] - ر.ک: حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۱۱ – تفسیر عیاشی: ج ۲، ص ۲۰ – روضه کافی: ص ۱۶۱.
[
۱۳] - نمل، آیه ۴۶و۴۷.
[
۱۴] - اعراف، آیه ۷۵و۷۶.
[
۱۵] - سوره نمل، آیات ۴۸-۵۲ – تفسیر نمونه: ج ۱۵، ص ۴۹۷.
[
۱۶] - شتر ماده.
[
۱۷] - آن‌ها ناقه را شب چهارشنبه کشتند.
[
۱۸] - ر.ک: مجمع البیان: ج ۴، ص ۶۸۱ – بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۳۹۲ – ریاحین الشریعه: ج ۵، ص ۲۸۶.
[
۱۹] - سوره اعراف، آیه ۷۷.
[
۲۰] - سوره هود، آیه ۶۵.
[
۲۱] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۱۰ – تفسیر قمی:‌ج ۱، ص ۳۳۱.
[
۲۲] - سوره هود، آیه ۶۶.
[
۲۳] - همان قوم ثمود (قوم صالح) هستند. طبرسی گوید: علت این تسمیه آن است که نام شهرشان حجر بود. (قاموس قرآن: ج ۲،‌ص ۱۰۹).
[
۲۴] - تفسیر نمونه: ج ۱۱،ص ۱۲۲.

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت صالح (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


شناسنامه حضرت صالح علیه السلام


حضرت صالح (ع) از پیامبران عظیم الشأنی است که نام مبارکش در کلام الله مجید 9 بار آمده است . سور و آیاتی که نام صالح (ع) در آنها ذکر شده عبارتند از : سوره اعراف آیات 73 ، 75 ، 77 و سوره هود آیات 61 ، 62 ، 89 و سوره شعراء آیه 142 .

از حیث زمان بعد از نوح (ع) و قبل از ابراهیم (ع) بوده است . آن حضرت 2973 سال بعد از هبوط آدم (ع) به دنیا آمد و بر قوم ثمود مبعوث گردید . ثمود ، نام یکی از نواده های حضرت نوح (ع) است که قبیله صالح (ع) بنام او نامگذاری شده است . قوم ثمود ، امتی از عرب بودند که پس از قوم عاد بوجود آمدند و در سرزمین وادی القری (بین مکه و شام) در شهر حِجر ( که هم اکنون بعضی از آثار آن شهر در میان تخته سنگهای عظیم دیده می شود ) می زیستند و از قبائل مختلف تشکیل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستی ، فساد ، ظلم و طغیان غوطه ور بودند و در زندگیشان جز انحراف و گمراهی ، چیز دیگری دیده نمی شد . آنها در ظاهر دارای تمدن پیشرفته و شهرها و آبادی های محکم بودند و از قطعه های عظیم سنگهای کوهی ، ساختمان می ساختند و برای حفظ خود ، پناهگاههای استواری ساخته بودند و در شهر حجر دارای امکانات وسیع مادی و تشکیلات پر زرق و برق بودند ، از اینرو آنها را « اصحاب الحجر » می نامند .

قطب راوندی گفته است : او از نواده های سام بن نوح است ، بدین ترتیب : « صالح بن ثمود بن عاثر بن ارم بن سام بن نوح » . حضرت  صالح (ع) در شانزده سالگی به پیامبری مبعوث گشت و تا سن 120 سالگی در میان قومش به ارشاد آنها پرداخت ولی جز اندکی به او ایمان نیاوردند . آن حضرت 280 سال  عمر کرد و قبرش در نجف اشرف یا بین حجرالاسود و مقام ابراهیم (ع) در کنار کعبه قرار دارد . در بخش آغازین گورستان وادی السلام بنا به روایتی حضرت هود و صالح (ع) مدفونند .



:: موضوعات مرتبط: حضرت صالح (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


جزییات تخت سلیمان:


  • پله‌ی اول این تخت در یک سمت مجسمه‌ی یک شیر و سمت مقابل آن یک گاو بود.
  • پله‌ی دوم، در یک سمت مجسمه‌ی یک روباه و سمت مقابل آن یک گوسفند بود.
  • پله‌ی سوم در یک سمت مجسمه‌ی یک ببر و سمت مقابل آن یک شتر بود.
  • در پله‌ی چهارم مجسمه‌ی یک عقاب و سمت مقابل آن یک طاووس بود.
  • پله‌ی پنجم در یک سمت مجسمه یک گربه و سمت مقابل آن یک خروس نقش بسته بود.
  • پله‌ی ششم در یک سمت مجسمه‌ی یک شاهین و سمت مقابل آن یک کبوتر بود.

 


نويسنده : علی قهرمانی


تاج و تخت حضرت سلیمان

حضرت سلیمان و ملکه صبا در فرش دستباف

در سال 3392 عبری (حدود 2378 سال قبل) زمانی که خشایارشاه خود را پادشاه ایران اعلام کرد، مصمم به استفاده از تاج و تخت تصرفی حضرت سلیمان شد. چرا که عظیم‌ترین تاج و تختی بود که تا آن زمان پادشاهی بر آن جلوس کرده بود. اسکلت آن از عاج ساخته شده بود و با روکش طلا و انواع جواهرات (یاقوت، فیروزه و زمرّد وسنگ‌های قیمتی) مرصع شده بود. این جواهرات و سنگ‌های قیمتی، روی اوراق طلا به نحو بسیار دلربایی به رنگ‌های متنوع، مشعشع بود. این تخت از زمین دارای 6 پله بود و هر پله شاهد و یادآورنده‌ی یکی از 6 فرمان ویژه‌ای بود که سلاطین یهود موظف به اجرای آن بودند که این 6 فرمان تورات مقدس عبارتند از : 1- برای خود اسلحه زیاد نکند. 2- قوم را به مصر بازنگرداند. 3- زن برای خود زیاد نکند تا قلبش منحرف نشود. 4- برای خود نقره و طلا به مقدار بسیار زیاد نکند. 5- نسخه‌ای از تورات برای خود روی طومار بنویسید 6- تورات همیشه همراه وی باشد وتمام ایام عمرش آن را مطالعه کند. (کتاب تثنیه فصل 17 آیه‌های 16 تا 19)



:: موضوعات مرتبط: حضرت سلیمان (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


حضرت ذوالكفل )ع(

 مقبره حضرت ذوالکفل (ع)

 وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِينَ * وَ أَدْخَلْنَاهُمْ فِى رَحْمَتِنَآ إِنَّهُم مِّنَ الصَّالِحِينَ

(انبياء، 85 - 86)
 و اسماعيل و ادريس و ذى الكفل (را ياد كن كه) همه از شكيبايان بودند. و ما آنانرا در رحمت خويش وارد ساختيم. بدرستى كه آنان از شايستگان بودند.

 

ذوالكفل‏عليه السلام يكى از پيامبران الهى است كه بعد از حضرت سليمان و قبل از حضرت عيسى زندگى مى‏كرده است.(239) چنانكه مشهور است قبر او در مسير كربلا به نجف قرار دارد.
در تفسير تبيان مى‏خوانيم: چون اين پيامبر الهى با خود عهد كرده بود كه روزها را روزه بگيرد و شب‏ها را به عبادت بپردازد و تنها از روى حقّ قضاوت نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آنچه متكفّل شده و تعهّد كرده بود وفادار ماند، او را «ذوالكفل» يعنى «داراى تعهّد» ناميدند.
بعضى نيز همچون فخررازى معتقدند كه «ذوالكفل» لقب حضرت الياسِ پيامبر كه مشهور به اين نام و از صالحان بوده است. ولى ما با عنايت به روايتى كه در تفسير مجمع‏البيان از عبدالعظيم حسنى از امام جوادعليه السلام نقل شده كه خدا براى هدايت انسان‏ها يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر مبعوث فرمود كه از اين ميان، سيصد و سيزده نفر آنان مرسل هستند و ذو الكفل يكى از آن مرسلين است، ذى‏الكفل را نه لقب حضرت الياس، بلكه يكى از انبيا و مرسلين مى‏دانيم.


نويسنده : علی قهرمانی


قوم حضرت ذوالكفل (ع)

 وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِينَ * وَ أَدْخَلْنَاهُمْ فِى رَحْمَتِنَآ إِنَّهُم مِّنَ الصَّالِحِينَ

(انبياء، 85 - 86)
 و اسماعيل و ادريس و ذى الكفل (را ياد كن كه) همه از شكيبايان بودند. و ما آنانرا در رحمت خويش وارد ساختيم. بدرستى كه آنان از شايستگان بودند.

 

ذوالكفل‏عليه السلام يكى از پيامبران الهى است كه بعد از حضرت سليمان و قبل از حضرت عيسى زندگى مى‏كرده است.(239) چنانكه مشهور است قبر او در مسير كربلا به نجف قرار دارد.
در تفسير تبيان مى‏خوانيم: چون اين پيامبر الهى با خود عهد كرده بود كه روزها را روزه بگيرد و شب‏ها را به عبادت بپردازد و تنها از روى حقّ قضاوت نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آنچه متكفّل شده و تعهّد كرده بود وفادار ماند، او را «ذوالكفل» يعنى «داراى تعهّد» ناميدند.
بعضى نيز همچون فخررازى معتقدند كه «ذوالكفل» لقب حضرت الياسِ پيامبر كه مشهور به اين نام و از صالحان بوده است. ولى ما با عنايت به روايتى كه در تفسير مجمع‏البيان از عبدالعظيم حسنى از امام جوادعليه السلام نقل شده كه خدا براى هدايت انسان‏ها يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر مبعوث فرمود كه از اين ميان، سيصد و سيزده نفر آنان مرسل هستند و ذو الكفل يكى از آن مرسلين است، ذى‏الكفل را نه لقب حضرت الياس، بلكه يكى از انبيا و مرسلين مى‏دانيم.


نويسنده : علی قهرمانی


سپردن صندوق عهد به یوشع از طرف موسی (ع)

سپردن صندوق عهد به یوشع از طرف موسی (ع)در آیه 248 سوره بقره سخن از تابوت (صندوق عهد موسی) به میان آمده و در آن آیه چنین می‎خوانیم: «و قال لهم نبیهم إن ءایة ملکه أن یأتیکم التابوت فیه سکینة من ربکم و بقیة مما ترک ءال موسى و ءال هرون تحمله الملئکة إن فى ذالک لایة لکم إن کنتم مؤمنین» ترجمه: و پیامبرشان (اشموئیل) به بنی‎اسرائیل گفت: نشانه صحت حکومت و فرماندهی طالوت آن است که تابوت (صندوق عهد) به سوی شما خواهد آمد، که در آن، آرامشی از پروردگار شما، و یادگارهای خاندان موسی ـ علیه السلام ـ قرار دارد، در حالی‎که فرشتگان آن را حمل می‎کنند. در این موضوع نشانه روشن برای شما است، اگر ایمان داشته باشید. توضیح اینکه موسی ـ علیه السلام ـ در روزهای آخر عمر خود، الواح مقدس تورات، کتاب آسمانی را به ضمیمه زره خود و یادگارهای دیگر در میان صندوقی نهاد و آن را به وصی خود یوشع بن نون سپرد، این صندوق چنانکه از آیه فوق استفاده می‎شود، دارای اعتبار و عظمت خاصی برای بنی‎اسرائیل، و مایه اطمینان و آرامش خاطر برای آنها بود. این آیه نشان مى دهد که گویا بنى اسرائیل هنوز به ماموریت طالوت از سوى خداوند حتى با تصریح پیامبرشان اشموئیل، اطمینان پیدا نکرده بودند و از او خواهان نشانه و دلیل شدند،" پیامبر آنها به آنان گفت، نشانه حکومت او این است که صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد که در آن آرامشى از سوى پروردگارتان براى شما است، همان صندوقى که یادگارهاى خاندان موسى و هارون در آن است، در حالى که فرشتگان آن را حمل مى کنند، در این موضوع، نشانه روشنى براى شما است، اگر ایمان داشته باشید.

تابوت یا صندوق عهد چه بود؟
" تابوت" در لغت به معنى صندوقى است که از چوب مى سازند و اینکه مى بینیم به صندوق نقل و انتقال جنازه ها تابوت مى گویند به همین مناسبت است، اما باید توجه داشت که معنى اصلى تابوت اختصاصى به مردگان ندارد بلکه هر گونه صندوق چوبى را شامل مى شود.در باره این که تابوت بنى اسرائیل و به عبارت دیگر " صندوق عهد" چه بوده و به دست چه کسى ساخته شد و محتویات آن را چه چیز تشکیل مى داد در روایات و تفاسیر و همچنین در کتب " عهد قدیم" (تورات) سخن بسیار است و از همه روشن تر چیزى است که در احادیث اهل بیت ع و گفته هاى بعضى از مفسران مانند ابن عباس آمده است و آن اینکه: " تابوت" همان صندوقى بود که مادر موسى او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامى که به وسیله عمال فرعون از دریا گرفته شد و موسى را از آن بیرون آوردند هم چنان در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائیل افتاد، بنى اسرائیل این صندوق خاطره انگیز را محترم مى شمردند و به آن تبرک مى جستند. به هر حال از گفتار اهلبیت ـ علیهم السلام ـ و مفسران برمی‎آید که این صندوق همان صندوقی بود که مادر موسی، موسی را هنگام خردسالی در میان آن نهاده و به رود نیل انداخت، آب آن را تا کنار کاخ فرعون آورد، و به وسیله کارگران فرعون از آب گرفته شد، و نزد فرعون فرستاده شد، موسی ـ علیه السلام ـ را از میان آن بیرون آوردند و این صندوق در دستگاه فرعون نگهداری می‎شد. سپس به دست بنی‎اسرائیل افتاد و چون دارای خاطره شیرین نجات موسی ـ علیه السلام ـ بود، در نزد بنی‎اسرائیل، بسیار احترام داشت. آنها از آن صندوق استمداد می‎جستند، و در جنگهایی که با عمالقه و دشمنان داشتند، آن را همراه خود می‎بردند، و آن صندوق اثر معنوی و روانی خاصی در بالا رفتن روحیه آنها داشت، سرانجام در یکی از جنگها، دشمنان آن صندوق را از بنی‎اسرائیل گرفتند و این حادثه برای بنی‎اسرائیل بسیار تلخ بود و موجب ضعف آنها شد، چرا که آنها آن صندوق را شعار و پرچم بلند خود می‎دانستند، و اکنون آن را از دست داده بودند.
موسى در واپسین روزهاى عمر خود الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگرى در آن نهاد، و به وصى خویش" یوشع بن نون" سپرد و به این ترتیب اهمیت این صندوق در نظر بنى اسرائیل بیشتر شده و لذا در جنگهایى که میان آنان و دشمنان واقع مى شد آن را با خود مى بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى گذارد، و لذا گفته اند تا هنگامى که این صندوق خاطره انگیز با آن محتویات مقدس در میانشان بود، با سربلندى زندگى مى کردند، ولى تدریجا مبانى دینى آنها ضعیف شد و دشمنان بر آنها چیره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند، اما" اشموئیل" طبق آیات مورد بحث به آنها وعده داد که به زودى صندوق عهد، به عنوان یک نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت.از جمله" فیه سکینة من ربکم و بقیة مما ترک آل موسى و آل هارون" بر مى آید که اولا صندوق عهد، همان طور که گفتیم محتویاتى داشت که جمعیت بنى اسرائیل را آرامش مى بخشید و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت" فیه سکینة من ربکم" و ثانیا قسمتى از یادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون نیز بعدها به محتویات آن افزوده شده بود. باید توجه داشت که" سکینة" از ماده" سکون" به معنى آرامش است و منظور از آن در اینجا آرامش دل و جان مى باشد.علامه طباطبایی می فرماید: کلمه" سکینة" از ماده سکون است که خلاف حرکت است، و این کلمه در مورد سکون و آرامش قلب استعمال مى شود و معنایش قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنى در تصمیم و اراده است، هم چنان که حال انسان حکیم این چنین است، (البته منظور ما از حکیم دارنده حکمت اخلاقى است) که هر کارى مى کند با عزم مى کند، و خداى سبحان این حالت را از خواص ایمان کامل قرار داده و آن را از مواهب بزرگ خوانده است." اشموئیل" به بنى اسرائیل خاطر نشان ساخت که صندوق عهد بار دیگر به میان شما باز مى گردد و آرامش از دست رفته خود را خواهید یافت و در حقیقت صندوقى که علاوه بر جنبه معنوى و تاریخى چیزى بالاتر از پرچم و شعار براى بنى اسرائیل بود و وجود آن را نشانه استقلال و موجودیت خود مى دانستند و با مشاهده آن به یاد تجدید دوران عظمت پیشین مى افتادند، به آنها باز مى گشت، طبیعى است این بشارت بزرگى براى بنى اسرائیل محسوب مى شد.به این ترتیب موسی ـ علیه السلام ـ در واپسین روزهای عمرش، چنین صندوقی را به وصی خود یوشع سپرد، و در داستان اشموئیل ماجرای بازگشت این صندوق به دست بنی‎اسرائیل، خاطرنشان می‎شود.

منظور از حمل کردن فرشتگان (تحمله الملائکة) چیست؟
چگونه فرشتگان صندوق عهد را آوردند؟ در پاسخ این سؤال نیز مفسران سخنان بسیار گفته اند، از همه روشن تر اینکه: در تواریخ آمده است هنگامى که" صندوق عهد" به دست بت پرستان فلسطین افتاد و آن را به بتخانه خود بردند، به دنبال آن گرفتار ناراحتیهاى فراوانى شدند، بعضى گفتند اینها همه از آثار" صندوق عهد" است لذا تصمیم گرفتند آن را از شهر و دیار خود بیرون بفرستند، و چون کسى حاضر به بیرون بردن آن نبود، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بیابان سر دادند، اتفاقا این جریان درست مقارن با نصب" طالوت" به فرماندهى بنى اسرائیل بود، فرشتگان خدا ماموریت یافتند که این دو حیوان را به سوى شهر" اشموئیل" برانند هنگامى که بنى اسرائیل" صندوق عهد" را در میان خود دیدند، آن را به عنوان آیت و نشانه اى از طرف خداوند بر ماموریت طالوت تلقى کردند.بنا بر این گر چه در ظاهر آن دو گاو آن را به شهر آوردند لکن در واقع به وسیله فرشتگان الهى این کار انجام شد، به همین جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است.اصولا فرشته و ملک در قرآن و اخبار معنى وسیعى دارد که علاوه بر موجودات روحانى عاقل، یک سلسله از نیروهاى مرموز این جهان را نیز در بر مى گیرد.
از آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى شود که با این نشانه هاى اعجاز آمیز مساله رهبرى و فرماندهى الهى" طالوت" ثابت شد، اما همانگونه که از جمله" إن کنتم مؤمنین" استفاده مى شود، باز افراد ضعیف الایمان تسلیم حق نشدند.

رحلت آرام و آسوده موسی (ع) و هارون
درباره مدت عمر موسى و هارون و هم چنین کیفیت وفات آن دو اختلافى در روایات و تواریخ دیده مى شود. مشهور آن است که عمر موسى هنگام رحلت 120 و عمر هارون 123 سال بوده و در روایتى که صدوق در اکمال الدین از رسول خدا روایت کرده عمر موسى 126 و عمر هارون 123 سال ذکر شده است .قبر موسى را عموما در کوه نبا یا نبو در کنار جاده اصلى، کنار تل قرمز رنگ ذکر کرده و قبر هارون را در کوه هور در طور سینا نوشته اند. مطابق بعضی از روایات، قبر حضرت موسی ـ علیه السلام ـ در کوه طور (واقع در نجف اشرف، یا سرزمین سینا) می‎باشد.ضمنا در این باره نیز اختلاف است که آیا وفات موسى در وادى تیه و پیش از آن که بنى ایرائیل از آن جا بیرون روند و به سرزمین اریحا درآیند اتفاق افتادیا پس از خروج از آن، در روایات مشهور آمده است که وفات آن حضرت در وادى تیه اتفاق افتاد و پس از وى، وصى آن حضرت یوشع بن نون با بنى اسرائیل به اریحا رفت و آن جا را فتح کرد. برخى نیز عقیده دارند که موسى زنده ماند تا خداى متعال به دست او اریحا را فتح کرد آن گاه رحلت نمود. مطابق حدیثى که صدوق از امام صادق (ع ) روایت کرده ،داستان وفات هارون این گونه بود که موسى با هارون به طور سینا رفتند و در آن جا به خانه اى برخوردند که بر آن درختى بود و دو جامه بر آن درخت آویزان بود. موسى به هارون گفت: جامه ات را بیرون آر و این دو جامه را بپوش و داخل این خانه شو و روى تختى که در آن قرار دارد بخواب. هارون چنان کرد و چون روى تخت خوابید خداى تعالى قبض روحش کرد و مرگش فرا رسید. موسى به نزد بنى اسرائیل بازگشت و داستان قبض روح هارون را به آن ها خبر داد. بنى اسرائیل موسى را تکذیب کردند و گفتند: تو او را کشته اى و آن حضرت را متهم به قتل هارون کردند. موسى براى رفع این اتهام به خداى تعالى پناه برد و خداوند به فرشتگان دستور داد جنازه هارون را روى تختى در هوا حاضر کردند و بنى اسرائیل او را دیدند و دانستند که هارون از دنیا رفته است.
در حدیث دیگر که در امالى و اکمال الدین از آن حضرت روایت کرده اند، موضوع رحلت موسى را این گونه فرموده که چون عمر حضرت موسى به سر رسید، خداى تعالى ملک الموت را فرستاد و او به نزد موسى آمد و بر آن حضرت سلام کرد. و گفت: «سلام بر تو ای همسخن خدا.»
موسی ـ علیه السلام ـ جواب سلام او را داد و پرسید: تو کیستی؟
او گفت: من فرشته مرگ هستم.
موسی: برای چه به اینجا آمده‎ای؟
عزرائیل: آمده‎ام تا روحت را قبض کنم.
موسی: روحم را از کجای بدنم خارج می‎سازی؟
عزرائیل: از دهانت.
موسی: چرا از دهانم، با اینکه من با همین دهانم با خدا گفتگو کرده‎ام؟
عزرائیل: از دستهایت.
موسی: چرا از دستهایم، با اینکه تورات را با این دستهایم گرفته‎ام؟
عزرائیل: از پاهایت.
موسی: چرا از پاهایم، با اینکه با همین پاهایم به کوه طور (برای مناجات) رفته‎ام؟
عزرائیل: از چشمهایت.
موسی: چرا از چشمهایم، با اینکه همواره چشمهایم را به سوی امید پروردگار کشیده‎ام؟
عزرائیل: از گوشهایت.
موسی: چرا از گوشهایم، با اینکه سخن خداوند متعال را با گوشهایم شنیده‎ام.
خداوند به عزرائیل وحی کرد: «روح موسی ـ علیه السلام ـ را قبض نکن تا هروقت که خودش بخواهد.»
عزرائیل از آنجا رفت، و موسی ـ علیه السلام ـ سالها زندگی کرد تا اینکه: روزی «یوشع بن نون» را طلبید و وصیتهای خود را به او نمود، سپس به تنهایی به سوی کوه طور رفت، مردی را دید مشغول کندن قبر است، نزد او رفت و گفت: «آیا می‎خواهی تو را کمک کنم؟» او گفت: آری، موسی او را کمک کرد. وقتی که کار کندن قبر تمام شد، موسی ـ علیه السلام ـ وارد قبر گردید و در میان آن خوابید تا ببیند اندازه لحد قبر، درست است یا نه، در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت، موسی ـ علیه السلام ـ مقام خود در بهشت را دید، عرض کرد: «خدایا روحم را به سویت ببر.» همان‎دم عزرائیل روح او را قبض کرد، و همان قبر را مرقد موسی ـ علیه السلام ـ قرار داد، و آن قبر را پوشانید، و آن مرد قبر کن، عزرائیل بود که به آن صورت درآمده بود.
در این وقت منادی حق در آسمان، با صدای بلند گفت: «مات موسی کلیم الله، فای نفس لا تموت؛ موسی کلیم خدا مرد، چه کسی است که نمی‎میرد؟».
شیخ طوسى (اعلى الله مقامه) در کتاب تهذیب روایت کرده که رحلت موسى در شب بیست و یکم ماه رمضان اتفاق افتاد، چنان که حضرت عیسى را نیز در همان شب به آسمان بردند. در روایتى که صدوق نقل کرده، مرگ یوشع بن نون وصى حضرت موسى نیز در همان شب اتفاق افتاد.

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت یوشع (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


حضرت یوشع بن نون (ع)
 

حضرت یوشع بن نون از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین حضرت موسی علیه السلام و از فرزندان افرائیم بن یوسف بود. پس از موسی علیه السلام مدت سی سال زنده بود، کار بنی اسرائیل را سامان بخشید و به پیشوایی او بنی اسرائیل به جنگ عمالقه رفتند و شهر اریحا و سرزمین فلسطین را فتح کردند. بنا به کتاب مقدس وی از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین موسی بود. عبور بنی اسرائیل از رود اردن تحت فرماندهی وی انجام گردید. صحیفه یوشع نیز منسوب به اوست. او از نسل افرایم فرزند یوسف بود و جزء ۱۲ نفری بود که موسی برای بازرسی سرزمین موعود فرستاد.و پس از بازگشت به همراه کالیب تنها کسانی در میان بنی اسرائیل بودند که آماده جنگ برای فتح سرزمین موعود بودند. ولی چون قوم از جنگ برای خدا ترسیدند و از دستور خدا سر باز زدند و قصد سنگسار آنها و موسی را کردند خدا آنها را چهل سال در صحرا سرگردان کرد. و پس از آن از میان ۶۰۰ هزار مرد بالای بیست سال بنی اسرائیل، کالیب و یوشع، تنها کسانی بودند که به کنعان وارد شدند. مشابه همین داستان بدون ذکر نام یوشع و با اشاره به دو نفری که قوم خود را به جنگ دعوت می کردند عینا در قرآن (کتاب دینی مسلمانان) نیز آمده است. البته به عقیده مسلمانان، طبق حدیثی از «محمد بن عبدالله» هم، ضمن یادآوری این مطلب، از جمعیت ۶۰۰ هزار نفری بنی اسرائیل و نام یوشع بن نون و کالب بن یافنا به عنوان تنها دو نفری که غیر از موسی و هارون دعوت خدا را پذیرفته اند سخن رفته است. در قرآن از جوانی که در زمان ملاقات با خضر همراه موسی بوده است یاد شده است که به عقیده بسیاری از مفسرین اسلام او یوشع بن نون بوده است. همچنین در برخی احادیث نام دیگر یوشع بن نون، ذو الکفل گفته شده است که دو بار در قرآن آمده است.در احادیث اسلامی یوشع بن نون از جمله کسانی است که در زمان ظهور مهدی رجعت کرده و مانند عیسی در کنار او خواهد بود.

اصل و نسب یوشع بر اساس لغت نامه دهخدادر لغت نامه دهخدا آمده: یوشع. [ش] (اخ) ابن نون بن افراهم بن یوسف بن یعقوب. صاحب موسی و خلیفه او که در حیاتش نوبت به وی منتقل گردید. (از منتهی الارب). یوشع بن نون وصی حضرت موسی (ع) ابن افراهم بن یوسف (ع). (از حبیب السیر). پیغمبری معروف. (دهار). یوشع پس از مرگ هارون سه سال وصی موسی شد. موسی با یوشع اندر بیابان برفت. باد و تاریکی برآمد. موسی یوشع را در کنار گرفت و در میان پیراهن ناپدید گشت. یوشع بازگردید و بنی اسرائیل را گفت. گفتند موسی را بکشتی. او را بگرفتند و ده موکل بر وی کردند تا خدای تعالی در خواب بنمود که موسی را اجل رسید. یوشع را رها کردند و خدای تعالی او را پیغامبری داد و بنی اسرائیل را از تیه بیرون آورد در عهد منوچهر و به حرب جباران برد. آنان حیلت کردند و زنان نیکو را به سپاه بنی اسرائیل فرستادند تا ایشان زنا کنند و هلاک شوند و خدای تعالی سه روزه طاعون بر ایشان افکند بدان گناه. و بسیاری هلاک شدند در آن سه روز. یوشع ولایت جباران بستد و بسیار جایی دیگر و بنی اسرائیل را بازپس آورد. و چون عمر یوشع به 128 سال رسید بمرد. پیغمبری مرسل بود مستجاب الدعوه و از بعد او کالوب بن یوفنا بود. (از مجمل التواریخ والقصص صص 203-205). یعقوب و... یوشع و یسع همگی اعجمی هستند. (از المعرب جوالیقی ص 355). در تواریخ آمده است که هارون و یوشع بن نون برای حضرت موسی نویسندگی می کردند. (صبح الاعشی ج 1 ص 39). او وصی موسی بود و با مردم کنعان جنگ می کرد و برای این که جنگ را به پایان آرد به خورشید امر توقف داد (رد شمس) و گویند یسع که در قرآن آمده هموست و باز گویند عمه زاده موسی بود.

یوشع در قرآن کریم
در قرآن مجید نام یوشع ذکر نشده است؛ ولی مفسران و محققان، در تفسیر آیه های 12 و 23سوره مائده و آیه 60 سوره کهف به داستان زندگی او پرداخته و این آیات را منطبق بر یوشع دانسته اند:
در تفسیر آیه 12 سوره مائده چنین آمده است: «و بعثنا منهم اثنى عشر نقیبا» ترجمه: و از میان آنان دوازده سالار گماشتم. موسی علیه السلام به فرمان خداوند دوازده سالار و نقیب را از میان اسباط دوازده گانه بنی اسرائیل برگزید تا از اخبار سرزمین شام یا سرزمین مقدس و مردم ستمگر آن پرس و جو کنند. موسی علیه السلام آن دوازده تن را به آن سامان اعزام کرد. یوشع بن نون از زمره آن دوازده نقیب بود که سرانجام فتح آن دیار نیز به دست وی صورت پذیرفت. " نقیب" در اصل از ماده" نقب" (بر وزن نقد) گرفته شده که بمعنى روزنه هاى وسیع، مخصوصا راههاى زیر زمینى میباشد، و به رئیس و رهبر یک جمعیت از آن جهت نقیب مى گویند که از اسرار جمعیت آگاه است، گویى در میان آنها نقبى ایجاد کرده و از وضع آنها آگاه شده، و گاهى" نقیب" به کسى گفته میشود که رئیس جمعیت نیست و تنها معرف و وسیله شناسایى آنها است، و اگر به فضائل اشخاص عنوان " مناقب" اطلاق مى شود، بخاطر آن است که با فحص و کنجکاوى باید از آنها آگاه گشت.بعضى از مفسران نقیب را در آیه فوق تنها بمعنى آگاه و مطلع از اسرار گرفته اند، ولى این معنى بسیار بعید بنظر مى رسد، زیرا آنچه از تاریخ و حدیث استفاده مى شود، آن است که نقباى بنى اسرائیل هر یک سرپرست طایفه خود بودند، در تفسیر روح المعانى از ابن عباس چنین نقل شده که: «انهم کانوا وزراء و صاروا انبیاء بعد ذلک» :" نقباى بنى اسرائیل، وزیران موسى بودند و بعد به مقام نبوت رسیدند". علامه طباطبایی می فرماید: على الظاهر منظور از این دوازده نقیب دوازده رئیس است، که هر یک بر یکى از اسباط دوازده گانه بنى اسرائیل ریاست داشتند، و به منزله والى بر آنان بودند، کارهاى آنان را فیصله مى دادند، و نسبتى که این دوازده نقیب به دوازده تیره بنى اسرائیل داشتند نظیر نسبتى بوده که اولى الامر به افراد این امت دارند، در حقیقت مرجع مردم در امور دین و دنیاى آنان بودند، چیزى که هست خود آنان وحیى از آسمان نمى گرفتند و شریعتى را تشریع نمى کردند، و کار وحى و تشریع شرایع تنها به عهده موسى بود.
همچنین در آیه 23 همین سوره این گونه ذکر شده: «قال رجلان من الذین یخافون أنعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فإذا دخلتموه فإنکم غلبون و على الله فتوکلوا إن کنتم مؤمنین» ترجمه: دو نفر از مردانى که از خدا مى ترسیدند و خدایشان به آنها نعمت [عقل و ایمان] داده بود، گفتند: از آن دروازه بر آنها وارد شوید، که اگر از آن جا وارد شدید، قطعا پیروز خواهید شد، و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید (مائده، 23). در باره اینکه این دو نفر چه کسانى بوده اند غالب مفسران نوشته اند که آنها" یوشع بن نون" و" کالب بن یوفنا" (یفنه) بوده اند که از نقباى دوازده گانه بنى اسرائیل محسوب می شدند. از باب اول سفر تثنیه تورات کنونى نیز استفاده مى شود که نام این دو نفر" یوشع" و" کالیب" بوده است.
هم چنین در تفسیر آیه 60 سوره کهف در داستان موسی و خضر، یوشع بن نون را یکی از دو مصاحب موسی علیه السلام دانسته اند. خداوند در این آیه می فرماید: «و إذ قال موسى لفتئه لا أبرح حتى أبلغ مجمع البحرین أو أمضى حقبا» ترجمه: و هنگامى که موسى به جوان [همراه] خود گفت: همچنان خواهم رفت تا به محل تلاقى دو دریا برسم، هر چند مدتى طولانى به راه خود ادامه دهم (کهف،60) منظور از" فتاه" در اینجا طبق گفته بسیارى از مفسران، و بسیارى از روایات،" یوشع بن نون" مرد رشید و شجاع و با ایمان بنى اسرائیل است، و تعبیر به " فتى" (جوان) ممکن است به خاطر همین صفات برجسته، و یا به خاطر خدمت به موسى و همراهى و همگامى با او بوده باشد. علامه طباطبایی می فرماید: درباره آن جوانى که همراه موسى (ع) بوده بعضى گفته اند وصى او یوشع بن نون بوده، و این معنا را روایات هم تایید مى کند. و بعضى گفته اند: از این جهت" فتى" نامیده شده که همواره در سفر و حضر همراه او بوده است، و یا از این جهت بوده که همواره او را خدمت مى کرده است.

یوشع در روایاتطبق نقل مشهور، موسى (ع) در وادى تیه از دنیا رفت و پس از وفات او، نبوت به وصى آن حضرت یوشع بن نون که از اولاد افرائیم بن یوسف بود منتقل شد.در حدیث آمده ا ست که حضرت موسی در مرگ هارون گریبان پاره کرد. حضرت موسی (ع) پیش از وفاتش، حضرت یوشع بن نون را وصی خود ساخت. موسى در واپسین روزهاى عمر خود الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگرى در آن نهاد، و به وصى خویش سپرد. یوشع بن نون در 97 سالگی به وصایت رسید. یوشع، بنى اسرائیل را به جنگ عمالقه برد و پس از مدتى که با آن ها جنگید، خداى تعالى پیروزى ار نصیب او فرمود و شهر اریحا را فتح کرد و بنى اسرائیل را در آن شهر سکونت داد.
در روایتى آمده است که یوشع بن نون سى سال پس از موسى زنده بود و در این مدت سر و سامانى به کار بنى اسرائیل داد و با دشمنان آن ها جنگید و همه را قلع و قمع کرد و سرزمین فلسطین و شامات را میان آن ها تقسیم نمود. از جمله کسانى که بر ضد او قیام کردند، صفورا همسر موسى بود که جمعى از بنى اسرائیل را با خود همراه کرد و به جنگ یوشع آمد، ولى شکست خورد و اسیر گردید، اما یوشع با کمال بزرگوارى با او رفتار کرد و او را به خانه خود بازگرداند،نظیر آن چه در جنگ جمل اتفاق افتاد.

جنگ یوشع بن نون با بلعم بن باعورضمن داستان جنگ هاى یوشع بن نون با دشمنان بنى اسرائیل، نام بلعم بن باعور در تواریخ و پاره اى از روایات ذکر شده و جمعى از مفسران آیات سوره اعراف را نیز به او تفسیر کرده اند.خداى تعالى در آن سوره در دو آیه پیغمبر بزرگوار خود را مخاطب ساخته مى فرماید: بخوان برایش حکایت آن کسى را که آیات خود را بدو یاد دادیم و از آن ها بیرون شد و از شیطان پیروى کرد و از گمراهان گردید و اگرمى خواستیم او را به وسیله آن آیات بالا مى بردیم، ولى او به دنیا گرایید و از هواى نفس خود پیروى کرد. حکایت سگى است که اگر بر او حمله کنى پارس کند و اگر واگذاریش پارس کند. این است حکایت مردمى که آیات ما را تکذیب کنند. این داستان را بر ایشان بخوان شاید اندیشه کنند. صاحب کامل التواریخ طبق نظر آن ها که گفته اند موسى از دنیا نرفت تا وقتى که اریحا فتح شد، نقل مى کند که موسى از تنه خارج شد و به سوى شهر اریحا حرکت کرد و پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامى که به شهر اریحا رسیدند، جباران شهر به نزد بلعم بن باعور که از اولاد لوط بود رفتند و بدو گفتند: موسى آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر و دیارمان بیرون کند. تو آن ها را نفرین کن. بلعم که اسم اعظم خدا را مى دانست - به ایشان گفت: پیغمبر خدا و مردمان باایمان را نفرین کنم با این که فرشتگان الهى همراه ایشان هستند؟ آن ها اصرار کردند ولى او امتناع ورزید تا آن که نزد همسرش آمدند و هدیه اى براى آن زن آوردند و از او خواستند تا به هر ترتیبى شده شوهرش را با این کار موافق سازد تا به موسى و لشکریانش نفرین کند. زن با اصرار عجیبى او ار حاضر کرد.
بلعم برخاست و سوار بر الاغ خود شد تا ره کوهى که مشرف بر بنى اسرائیل بود برود و در آن جا نفرین کند. مقدارى که راه رفت، الاغ از حرکت ایستاد و روى زمین خوابید. بلعم پیاده شد و چندان او را بزد که از جا برخاست، ولى هنوز چند قرمى نرفته بود که دوباره خوابید وقتى براى بار سوم نیز این واقعه تکرار شد، خداوند آن حیوان را به زبان آورد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم! به کجا مى روى؟ مگر فرشتگان را نمى بینى که مرا باز مى گردانند. بلعم باز هم اعتنایى نکرد و هم چنان پیش رفت تا مشرف بر بنى اسرائیل گردید و خواست نفرین کند، ولى نتوانست. هرگاه مى خواست بر آن ها نفرین کند، زبانش به دعا بازمى گشت تا وقتى که زبان از کامش خارج شد و دانست که این کار میسر نیست. آن وقت بود که به قوم خود گفت: اکنون دیگر دنیا و اخرتم تباه شد و کارى از من ساخته نیست و راهى جز مکر و حیل به آن هابه جاى نمانده. سپس به آن ها دستور داد: زنان را آرایش کنید و کالاهایى به دست آن ها بدهید و به عنوان فروش ‍ کالا به میان لشکر موسى بفرستید و به ایشان سفارش کنید اگر مردى از لشکریان موسى خواست با آن ها درآمیزد و زنا کند، ممانعت نکنند، زیر اگر یکى از آن ها زنا کند و با زنى درآمیزد، هلاک مى شوند و شرشان از شما برطرف مى شود. پس زنان را آراستند و اجناسى به عنوان فروش به دستشان دادند و به میان لشکر موسى فرستادند. زمرى بن شلوم که رئیس شمعون بن یعقوب بود یکى از زن ها را گرفت و به نزد موسى آورد و گفت: به عقیده تو این زن بر من حرام است، ولى به خدا ما از تو اطاعت نمى کنیم. سپس آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد. در این وقت بود که خداوند طاعون را بر او مسلط کرد و در یک ساعت بیست هزار یا هفتاد هزار نفرشان هلاک شدند.
تا سرانجام فنحاص بن عیزار بن هارون که امیر لشکریان موسى بود بیامد و چون از موضوع مطلع گشت، خشمناک شد و یک سره به خیمه زمرى بن شلوم رفت و او را با زى که در خیمه اش بود بکشت و و طاعون برطرف گردید. از راوندى هم در قصص الانبیاء حدیثى نظیر داستان فوق با مختصر اختلاف و اختصار بیشترى نقل شده، ولى به جاى حضرت موسى نام یوشع بن نون ذکر شده است، چنان که مسعودى نیز در اثبات الوصیه به همین گونه نقل کرده است. مورخان عمر یوشع بن نون را 126 یا 120سال نوشته اند و قبر او را برخى از تواریخ، در کوه افرائیم و در فلسطین ذکر کرده اند.



:: موضوعات مرتبط: حضرت یوشع (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


حضرت لوط (ع)
 لوط‌ كه‌ پسر خاله‌ ساره‌ همسر ابراهيم‌ و برادرزاده‌ ابراهيم‌ بوده‌ به‌ ابراهيم‌ ايمان‌آورد وبهمراه‌ وي‌ به‌ فلسطين‌ مهاجرت‌ نمود.

    مردم‌ قوم‌ لوط‌ درشهر سدوم‌ در فلسطين‌ ساكن‌ بودند.

قوم‌ لوط‌ بخاطربخل‌ فاسد شدند!

    در بارة‌ اينكه‌ عمل‌ زشت‌ لواط‌(وباصطلاح‌ امروز همجنس‌ بازي‌)چگونه‌ درميان‌آنان‌ شيوع‌ يافت‌ - با اينكه‌ مطابق‌ روايات‌ و تواريخ‌ تا به‌ آن‌ روز سابقه‌ نداشت‌ - درحديثي‌ كه‌ صدوق‌ (ره‌)از اامام‌ باقر عليه‌ السلام‌ روايت‌ كرده‌ آن‌ حضرت‌ علت‌ شيوع‌اين‌ عمل‌ را در ميان‌ آنها،خصلت‌ نكوهيدة‌ بخل‌ ذكر فرموده‌ وبه‌ ابوبصير كه‌ راوي‌حديث‌ ويكي‌ از اصحاب‌ اواست‌ چنين‌ گويد:

         اي‌ ابامحمد!رسول‌ خدا صلي‌ الله عليه‌ وآله‌ در هر صبح‌ وشب‌ از     بخل‌به‌ خدا پناه‌ مي‌برد وما نيز از اين‌ صفت‌ به‌ خدا پناه‌    مي‌بريم‌،خداي‌تعالي‌فرموده‌:«وكسي‌ كه‌ نفسش‌ از بخل‌ نگه‌ داري‌        شود آنان‌ رستگارند»و اكنون‌سرانجام‌(شوم‌)بخل‌ را بتو خبرخواهم‌ داد:

    قوم‌ لوط‌ اهل‌ قريه‌اي‌ بودند كه‌ بخل‌ داشتند وهمين‌ بخل‌ درد    بي‌درماني‌ در مورد شهوت‌ جنسي‌ برايشان‌ ببار آورد.

ابابصير پرسيد:چه‌ دردي‌ براي‌ آنها ببار آورد؟

امام‌ فرمود:

             قرية‌ قوم‌ لوط‌ سر راه‌ مردمي‌ بودند كه‌ به‌ شام‌ ومصر سفر مي‌كردند.وچون‌كارواني‌ بر آنها وارد مي‌شد از آنان‌ پذيرائي‌ مي‌نمودند.چون‌ اين‌ جريان‌ ادامه‌ پيداكرد از روي‌ بخل‌ وخساستي‌ كه‌ داشتند ناراحت‌ شده‌ وبه‌ فكر چاره‌اي‌ افتادندوهمان‌بخل‌ موجب‌ شد كه‌ چون‌ ميهماني‌ به‌ خانه‌ آنهامي‌ آمد با او لواط‌ مي‌كردند بدون‌اينكه‌ شهوتي‌ به‌ اين‌ كار داشته‌ باشند.وتنها اين‌ عمل‌ را انجام‌ مي‌داند تا مهماني‌ به‌منزل‌ آنهانيايد.وهمين‌ سبب‌ شد تا پاي‌ مسافران‌ از سرزمين‌ آنها قطع‌ شود وديگركسي‌ بدانجا نيايد اما اين‌ عمل‌ در ميان‌ آنهاعادت‌ شد وبالاخره‌ سبب‌ هلاكتشان‌گرديد.

      ابراهيم‌ به‌ لوط‌ مأموريت‌ داد تا براي‌ هدايت‌ آنان‌ بنزدشان‌ برود.وقتي‌ لوط‌ نزدآنان‌ رفت‌ به‌ او گفتند:تو كيستي‌؟گفت‌:من‌ پسرخاله‌ ابراهيم‌ هستم‌ كه‌ پادشاه‌ او را درآتش‌ انداخت‌ ولي‌ خدا آتش‌ را سرد نمود واو در نزديكي‌ شما ساكن‌ است‌ پس‌ ازخدا بترسيد واين‌ كارها را نكنيد كه‌ خدا شما را هلاك‌ مي‌كند!قوم‌ لوط‌ هم‌ جرأت‌نكردند او را اذيت‌ كنند واو در ميان‌ آنان‌ ماند و با آنان‌ وصلت‌ كرد.وهرگاه‌ شخصي‌گرفتار قوم‌ لوط‌ مي‌شد،لوط‌ اورا از دست‌ آنها نجات‌ مي‌داد.

لوط در قرآن

      به‌ قسمتي‌ از سخنان‌ لوط‌ ومردم‌  سدوم‌ توجه‌ فرمائيد:

         «لوط‌ به‌ قومش‌ گفت‌:چرا تقوا نداريد؟من‌  براي‌ شما پيامبري‌ امينم‌.پس‌تواداشته‌ واز من‌ پيروي‌ كنيد.من‌ از شما مزد نمي‌خواهم‌ كه‌ مزدم‌ با خداست‌.چرافقط‌ با مردان‌ آميزش‌ مي‌كنيد؟و زنها را كه‌ خدا براي‌ شما خلق‌ كرده‌ رهانموده‌ايد؟شما ستمكاريد!آنهاگفتند:اگر دست‌ از اين‌ حرفها بر نداري‌ تو را بيرون‌مي‌كنيم‌!لوط‌ گفت‌:من‌ با  اين‌ كار شما دشمن‌ هستم‌.»

            «وقتي‌ براي‌ لوط‌ مهمان‌آمد،مردم‌ شهر شادي‌ كنان‌ (براي‌ عمل‌ لواط‌ بامهمانان‌ لوط‌)آمدند!لوط‌ گفت‌:اينها مهمان‌ من‌ هستند.مرا رسوا نكنيد!از خدابترسيد ومرا شرمنده‌ نسازيد!مردم‌ گفتند:مگر نگفته‌ بوديم‌ كه‌ از مردم‌ دنيا دوري‌كني‌؟لوط‌ به‌ آنها گفت‌:اگر قصد (غريزه‌ جنسي‌)داريد اين‌ دختران‌ من‌ (براي‌ ازدواج‌)در اختيار شما است‌.بجان‌ تو(اي‌ پيامبر)آنها مست‌ و گمراه‌ بودند.ما هم‌ در هنگام‌صبح‌ صداي‌ مهيبي‌ بر آنها فرستاده‌ وشهرشان‌ را زيرو وكرديم‌ و باران‌ سنگ‌ بر آناباريديم‌ »

            «لوط‌ به‌ قومش‌ گفت‌:شماكارهاي‌ زشتي‌ كه‌ تاكنون‌ هيچ‌ ملتي‌ انجام‌ نداده‌مرتكب‌ مي‌شويد.شما (بجاي‌ ازدواج‌ مردان‌ با زنان‌)هم‌ جنس‌ بازي‌ مي‌كنيد.شمامسرف‌ هستيد!آنهاجواب‌ دادند كه‌ بايد لوط‌ وهمراهانش‌ را از اينجا بيرون‌ كنيم‌ كه‌اينها مي‌خواهند پاكدامن‌ باشند!خداوند هم‌ او وخانواده‌اش‌ را غير از زنش‌ كه‌ جزوماندگان‌ بود،نجات‌ داد و بر قوم‌ لوط‌ باران‌ سنگ‌ باريد.بنگريد عاقبت‌ گناه‌ كاران‌چگونه‌ شد؟

            «وقتي‌ براي‌ لوط‌ مهمان‌ آمد،مردم‌ شهر شادي‌ كنان‌ (براي‌ عمل‌ لواط‌ بامهمانان‌ لوط‌)آمدند!لوط‌ گفت‌:اينها مهمان‌ من‌ هستند.مرا رسوا نكنيد!از خدابترسيد ومرا شرمنده‌ نسازيد!مردم‌ گفتند:مگر نگفته‌ بوديم‌ كه‌ از مردم‌ دنيا دوري‌كني‌؟لوط‌ به‌ آنها گفت‌:اگر قصد (غريزه‌ جنسي‌)داريد اين‌ دختران‌ من‌ (براي‌ ازدواج‌)در اختيار شما است‌.بجان‌ تو(اي‌ پيامبر)آنها مست‌ و گمراه‌ بودند.ما هم‌ در هنگام‌صبح‌ صداي‌ مهيبي‌ بر آنها فرستاده‌ وشهرشان‌ را زيرو وكرديم‌ و باران‌ سنگ‌ بر آناباريديم‌ »

            «لوط‌ به‌ قومش‌ گفت‌:شما كارهاي‌ زشتي‌ كه‌ تاكنون‌ هيچ‌ ملتي‌ انجام‌ نداده‌مرتكب‌ مي‌شويد.شما (بجاي‌ ازدواج‌ مردان‌ با زنان‌)هم‌ جنس‌ بازي‌ مي‌كنيد.شمامسرف‌ هستيد!آنهاجواب‌ دادند كه‌ بايد لوط‌ وهمراهانش‌ را از اينجا بيرون‌ كنيم‌ كه‌اينها مي‌خواهند پاكدامن‌ باشند!خداوند هم‌ او وخانواده‌اش‌ را غير از زنش‌ كه‌ جزوماندگان‌ بود،نجات‌ داد و بر قوم‌ لوط‌ باران‌ سنگ‌ باريد.بنگريد عاقبت‌ گناه‌ كاران‌چگونه‌ شد؟



:: موضوعات مرتبط: حضرت لوط (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


حضرت خضر (ع)

زیارتگاه حضرت خضر نبی(ع) در ارتفاعات کوهی در 6 کیلومتری شهر قم قرار دارد که هر روز تعداد زیادی از زائران به زیارتگاه رفته و در جایگاهی که گفته می شود حضرت خضر نبی(ع) سه هزار سال پیش در آنجا عبادت کرده است، نماز می خوانند.

کوه حضرت خضر نبی(ع) در نزدیکی مسجد مقدس جمکران

حضرت خضر، یکی از اولیاء یا پیامبران معاصر موسی پیغمبر علیه السلام بوده است. او همان عالمی بود که حضرت موسی به دیدارش رفت و صحبت هایی بین آنها رد و بدل شد! در قرآن کریم بدون ذکر نام، با عبارتی درخشان ستوده شده است. «عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما؛ او یکی از بندگان ما بود که رحمت خود را به سوی او فرستادیم و از نزد خویش به او علم آموختیم» (کهف/65).

قرآن کریم درباره حضرت خضر، چیزی غیر از وصف مذکور و داستان همراهی او با حضرت موسی، ذکری نکرده است ولی

نام خضر در بعضی از ادعیه رسیده از ائمه مانند دعای "ام داود" در کنار نام پیغمبران آمده است. ولی روایات درباره حضرت خضر مختلف است. بعضی او را همان «الیسع» میدانند که نام او در قرآن آمده است. روایتی هم از امیرالمؤمنین علیه السلام که نام شش نفر از پیغمبران که هر کدام دو نام داشته اند، حضرت ذکر نمودند و خضر را هم یکی از پیغمبران و نام دیگر او را "تالیا" گفتند. نام اصلی او را "تالیا بن ملکان بن عامربن ارفخشدبن سام بن نوح علیه السلام گفته اند".

از فرمایش امام صادق علیه السلام چنین برمی آید که خضر را خداوند به سوی قومش مبعوث کرد و او مردم را به توحید و اقرار به انبیای الهی و ایمان به کتابهایش دعوت میکرد. از معجزاتش این بود که بر هر زمین خشکی می نشست، زمین سبز و خرم می شد و دلیل نامش به خضر (سبز) نیز همین است. خضر، طولانی ترین عمر را دارد و از لحاظ اینکه خضر و الیاس هر دو در این جهان زنده و جاویدند، به یکدیگر شبیه اند! نقل است که آن دو، هر سال به حج می روند، کعبه را طواف می کنند ولی مردم آنها را نمی شناسند. خضر همه روزه در بیابانها و الیاس در میان دریاها می گردند، تا گم شدگان را به راه بیاورند. خواجه عبدالله انصاری گفته است که: حقتعالی با صفت عالمی و صفت حیات خود، در خضر متجلی شده، همچنان که با صفت کلام خود در موسی علیه السلام متجلی شده است.

روایات زیادی هم درباره ملاقات و دوستی ائمه اطهار با حضرت خضر نقل شده، و در بعضی روایات آنان خضر را برادر خود خطاب کرده اند. از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که موقع قبض روح پیامبر صلی الله علیه و آله که اهل بیت در خانه بودند، خضر به در خانه آمد و گفت: "السلام علیکم یا اهل البیت". امیرالمؤمنین فرمود: این برادرم خضر است که آمده به شما تسلیت بگوید. امام حسن عسگری علیه السلام، فرزند خود (امام مهدی علیه السلام) را به صحابی خود، احمدبن اسحاق، معرفی کرد و فرمود: مثل او در این امت، همچون مثل خضر است." چون در روایات آمده که امام دوازدهم شیعیان از جهاتی به خضر شباهت دارد.

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت خضر (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


گفتارى پيرامون داستان شعيب (ع ) و قوم او
 آرامگاه حضرت شعیب (ع)

 مقبره حضرت شعیب (ع)

1. شعيب (ع ) سومين پيامبر عرب بود
منظور اين است كه آن جناب سومين پيامبر عربى است كه نام شريفشان در قرآن كريم آمده و پيامبران عرب عبارتند از: هود و صالح و شعيب و محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، كه پاره اى از سرگذشت هاى زندگى شعيب (عليه السلام ) در سوره هاى اعراف و هود و شعراء و قصص و عنكبوت آمده است .
شعيب (عليه السلام ) از اهل مدين بوده (و مدين شهرى بوده در سر راه شام ، راهى كه از شبه جزيره عربستان به طرف شام مى رفته ) و آن جناب با موسى بن عمران (عليه السلام ) معاصر بوده و يكى از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب در آورده و اگر موسى خواست ده سال خدمت كند خودش داوطلب شده و اين دو سال جزء قرار داد نبوده ، موسى (عليه السلام ) ده سال وى را خدمت كرد و سپس از آن جناب خدا حافظى نموده ، با خانواده اش از مدين به طرف مصر رهسپار شد.
و قوم اين پيغمبر يعنى اهل مدين بت مى پرستيدند، مردمى برخوردار از نعمتهاى الهى بودند. امنيت و رفاه و ارزانى قيمت ها و فراوانى نعمت داشتند ولى فساد در بينشان شيوع يافت مخصوصا كم فروشى و نقص در ترازو و قپان ، لذا خداى تعالى شعيب را بسوى آنها مبعوث كرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بتها و از فساد در زمين و نقص كيلها و ميزانها نهى كند و آن جناب مردم را بدانچه ماءمور شده بود دعوت كرد، اندرزشان داد، انذارشان كرد، بشارتشان داد، و مصايبى كه به قوم نوح ، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسيده بود به يادشان آورد، و در احتجاج عليه كارهاى زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعى بليغ كرد اما جز بيشتر شدن طغيان و كفر و فسوق در آنان نتيجه اى نگرفت .
مردم مدين بجز چند نفر به وى ايمان نياوردند بلكه در عوض شروع به اذيت او و مسخره كردن و تهديدش نموده ، مردم ديگر را از پيروى آن جناب بر حذر داشتند، بر سر هر راهى كه به جناب شعيب منتهى مى شد مى نشستند و رهگذران را از اينكه نزد شعيب بروند مى ترساندند و كسانى كه به وى ايمان آورده بودند را از راه خدا منع مى كردند و راه خدا را كج و معوج نشان مى دادند و مى خواستند هر چه بيشتر اين راه را زننده در نظرها جلوه دهند.
و سپس شروع كردند به تهمت زدن ، گاهى او را ساحر خواندند و زمانى كذابش معرفى كردند و خود آن جناب را تهديد كردند كه اگر دست از دعوتت برندارى سنگسارت خواهيم كرد و بار ديگر او و گروندگان به او را تهديد كردند كه از شهر بيرونتان مى كنيم مگر اينكه به كيش بتپرستى ما برگرديد. و به اين رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنكه آن حضرت از ايمان آوردنشان بكلى ماءيوس گرديد و بناچار رهايشان كرده به حال خودشان واگذار نمود و در آخر دعا كرد و از خداى تعالى درخواست فتح نموده ، عرضه داشت : ((ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين )).
دنبال اين دعا خداى تعالى عذاب يوم الظله را نازل كرد، روزى كه ابر سياه همه جا را تاريك كرد و بارانى سيل آسا بباريد، اهل مدين آنجناب را مسخره مى كردند كه اگر از راستگويانى قطعه اى از طاق آسمان را بر سر ما ساقط كن ، پس صيحه آسمان آنها را بگرفت در نتيجه در خانه هايشان صبح كردند در حالى كه به زانو در آمده و مرده بودند و خداى تعالى شعيب و مؤ منين به وى را نجات داد، پس شعيب پشت به آن قوم مرده كرده ، گفت : چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما كوشيدم و چقدر نصيحتتان كردم حالا چگونه مى توانم درباره سرنوشت شوم مردمى كافر اندوهناك باشم .
2. شخصيت معنوى شعيب (ع )
شعيب (عليه السلام ) از زمره پيغمبران مرسل و محترم خداى تعالى بود و خداى عزوجل آن جناب را در ستايش هايى كه از انبياى گرام خود نموده و در ثناى جميلى كه قرآن آن را در اين باره آورده شركت داده و قرآن كريم در آيات شريفه اش و مخصوصا در سوره اعراف و هود و شعراء از آن جناب مقدار زيادى از حقايق معارف و علوم الهى و ادب خيره كننده اى كه نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حكايت كرده است .
و او خود را رسولى امين و مصلح و از صالحين شمرده و خداى تعالى همه اينها را از آن جناب حكايت كرده و امضاء و تصديق نموده و در شخصيت معنوى آن جناب همين بس كه كليم خدا، موسى بن عمران (عليه السلام ) نزديك به ده سال او را خدمت كرده است سلام اللّه عليه .
3. نظر تورات درباره آن حضرت
در تورات داستان شعيب و قوم او نيامده ، تنها يادى كه از آن جناب كرده اين است كه در اصحاح دوم از سفر خروج گفته : بعد از آنكه موسى (عليه السلام ) آن مرد قبطى را كشت از مصر به مدين فرار كرد (تا آخر داستان ) و در آنجا شخصى را ذكر كرده به نام اعوئيل كاهن مديان (و يا به عبارتى ديگر عالم دينى شهر مدين ).
ادب شعيب (ع ) در دعا
و از جمله ادعيه انبياء، نفرينى است كه حضرت شعيب بر قوم خود كرده و گفته است : ((ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين )). بعد از آنكه از رستگارى قوم خود مايوس مى شود از خداى تعالى درخواست مى كند كه وعده اى كه درباره همه انبياء داده و از آن جمله فرموده : ((و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون )) تنجيز نموده كه بين او و قومش نيز به حق حكم كند. و جهت اينكه گفت : ((بين ما)) و نگفت : ((بين من )) اين بود كه مؤ منين به توحيد را نيز ضميمه كرده باشد، چون كفار قومش درتهديد خود، او و مؤ منين را تهديد كرده و به همه شان گفته بودند: ((لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا)) از اين جهت او نيز مؤ منين را ضميمه خود كرد و آنان را از قوم جدا و با خود بدرگاه خداى تعالى گسيل داشت و گفت : ((اى پروردگار ما حق را در بين ما و بين قوم ما ظاهر ساز)).
شعيب در اين دعاى خود در بين اسماى خدا تمسك كرد به خير الفاتحين براى اينكه سابقا هم گفتيم تمسك به آن صفت از صفات خداوندى كه مناسب با متن دعا باشد خود تاييد بليغ و به منزله قسم دادن خدا است به آن صفت ، به خلاف گفتار موسى كه گفت : ((رب انى لا املك الا نفسى و اخى فافرق بيننا و بين القوم الفاسقين )) براى اينكه گفتيم كلام آن جناب در واقع دعا نبود بلكه كنايه بود از خوددارى از تبليغ و ارجاع امر به خدا، بنابراين كلام او مقتضى قسم دادن نبود به خلاف كلام شعيب .



:: موضوعات مرتبط: حضرت شعیب (ع)
نويسنده : علی قهرمانی


ترجمه کامل لوح "محرمانه" حضرت سلیمان

 

اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دید مردم قرار گیرد، اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام خود مسیحیان، جنازه مسیحیت را بر دوش بلند نموده، در قبر فراموشی دفن خواهند كرد...

 

از منابع مهمّی كه در زمینه شناخت عظمت و شخصیت معنوی حضرت علی علیه‌السلام وجود دارد، كتب و نوشته‌های پیامبران گذشته است. بدون شك وقتی كه خداوند سبحان، نام پیامبر اكرم صلی الله علیه و اله و سلم و علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را به اوّلین انسان و اولین پیامبر، یعنی آدم علیه السلام آموزش می‌دهد، قطعاً این اسامی مقدّس را برای جمیع پیامبران بعد از او بیان فرموده است. زیرا بر اساس روایات صریحی كه وارد شده، انوار مطهّر این افراد برجسته قبل از خلقت بشر، خلق شده است تا در آینده به عنوان بهترین و شایسته ترین كسانی كه كاملترین شیوه تكامل را به انسانها آموزش خواهند داد، قدم بر عرصه گیتی بنهند.


نام مقدّس حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام در زبور داوود علیه‌السلام نیز چون خورشید می‌درخشد. داوود علیه السلام از متولد شدن امیرالمؤمنین علیه‌السلام با صراحت و دقت در جزئیات، خبر می‌دهد. در كتاب "علی و پیامبران" نوشته‌ای را از نسخه بسیار قدیمی زبور كه نزد "احسان الله دمشقی" پیشوای دینی مسیحیان شامات موجود بوده، نقل می كند كه به شرح زیر است: (مطعنی شل قثو تینمر قث پاهینوا فی وز "ایلی" متازه امطع ملغ شلو شمائت پزانان همنیقته خلذ وقث فل "حدار" كمرتوه شیهو پلت انی قاة بوتاة خزیماه رث جین "كعاباه" بنه اشود كلیامه كاذو قثوتی قتمر عند و بریما برینم فل خلذ ملغ خایوشنی پم مغلینم عت جنحاریون).


یعنی : «اطاعت آن بزرگواری كه "ایلی" نام دارد، واجب است و فرمانبرداری از او همه كارهای دین و دنیا را اصلاح می‌كند. آن شخصیت والامقام را "حدار" (حیدر) نیز می‌گویند، او دستگیر و مددكار بی كسان و شیر شیران باشد. نیرو و قدرتش بسیار و تولدش در "كعابا" (كعبه) خواهد بود. بر همه واجب است كه دامن آن بزرگوار را بگیرند و همانند غلام حلقه به گوش اطاعتش كنند. بشنود هر كه گوش شنوا دارد، بفهمد هر كه عقل و هوش دارد، بیندیشد هر كه دل و مغز دارد، كه چون وقت بگذرد، دوباره باز نمی‌گردد».


علی علیه السلام و استمداد حضرت سلیمان علیه السلام

در قسمت اول از این فصل، با استفاده از احادیث و روایات، منظر از آیه 37 از سوره مباركه بقره را بیان كرده و گفتیم كه : مراد از كلماتی كه آدم علیه السلام از خداوند دریافت كرد و با آن كلمات خدا را سوگند داد و توبه نمود، اسامی خمسه طیبه علیهم السلام بوده است.

اكنون به سراغ یكی دیگر از پیامبران حق یعنی حضرت سلیمان علیه السلام می‌رویم كه آن حضرت با نام مقدس همین پنج بزرگوار یعنی محمّد صلی‌الله‌علیه‌واله‌وسلم و علی علیه‌السلام و فاطمه علیهاالسلام و حسنین علیهماالسلام با خداوند مناجات می‌كند و عرض حاجت می‌نماید.

در این زمینه به فراز دیگر از مطالبی كه در كتاب "علی و پیامبران" آمده است می‌پردازیم :


"در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی كه عده ای از سربازان انگلیسی در چند كیلومتری بیت المقدّس مشغول سنگرگیری و حمله بودند، در دهكده كوچكی به نام "اونتره" یك نقره پیدا كردند كه حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش، خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود و چون آن را نزد فرمانده خود، "میجر ـ ای ـ ان ـ گریندل" بردند، هر چه كوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد ولی دریافت كه این نوشته به زبان و خطی بسیار قدیمی است و بالأخره این لوح، به وسیله وی دست به دست گردید تا به سرپرست ارتش بریتانیا "لیفتو نانت" و "گلدستون"  رسید و ایشان هم آن را به دست باستانشناسان بریتانیا سپردند.


 

 

پس از پایان جنگ (1918 میلادی) درباره لوح مذكور به تحقیق و بررسی پرداختند و كمیته ای تشكیل دادند كه اساتید شناخت زبان های باستانی بریتانیا، آمریكا، فرانسه، آلمان و سایر كشورهای اروپایی، عضو آن كمیته بودند. پس از چند ماه بررسی و تحقیق در سوم ژانویه 1920 میلادی یعنی 6سال بعد ازکشف این کتیبه باستانی وارزشمند معلوم شد كه این لوح مقدسی است به نام "لوح سلیمانی" و سخنانی از حضرت سلیمان را در بر دارد كه به الفاظ عبرانی قدیم، نگارش یافته است که ترجمه آن به این شرح است :

 الله

احمد      ایلی

باهتول

حاسن  حاسین

یاه احمد! مقذا   =  ای احمد! به فریادم رس

یا ایلی! انصطاه   =  یا علی! مرا مددی فرمای

یاه باهتول! اكاشئی   =  ای بتول! نظر مرحمت فرمای

یاه حاسن! اضو مظع   =  ای حسن! كرم فرمای

یاه حاسین! بارفو   =  یا حسین! خوشی بخش

امو سلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا   =این سلیمان اكنون به این پنج بزرگوار استغاثه می‌كند

بذات الله كم ایلی   =   و علی قدرة الله است
 
پس ازاین کشف بزرگ کمیته تصمیم میگیرد برای نمایش این لوح مقدس آن را برای تماشای عموم به موزه پادشاهی انگلستان انتقال و درمعرض دید مردم قرار گیرد،اما نامه ای محرمانه موجب میشود تا این امر سالها به تاخیر بیافتد.
این مخفی کاری زمانی وقوع می‌یابدکه این خبر به اسقف اعظم انگلستان (lord bishop ) رسیدو او فرمان محرمانه ای به كمیته نوشت كه خلاصه آن به این شرح  است:

" اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دید مردم قرار گیرد، اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام خود مسیحیان، جنازه مسیحیت را بر دوش بلند نموده، در قبر فراموشی دفن خواهند كرد. لذا بهتر آن است كه لوح مذكور در رازخانه كلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سرّ، كسی آن را نبیند."
 همین نامه منجر میشود تاسال 1926یعنی 12سال پس ازکشف لوح مقدس ازنگاه جویندگان حقیقت بازماندولی بدلیل تاثیرات شگرف لوح درتعدادی ازاعضای کمیته مذکور موضوع کشف و نمایش لوح به اطلاع مردم میرسد وتعدادی ازروزنامه های آن زمان درانگلیس وهند اقدام به انتشار این خبر مینمایند.
2مسیحی عضو کمیته دراثر تاثیرات لوح مذکور به اسلام گرایش پیدا کرده وبا تغییردین شیعه را بعنوان مذهب خود برگزیده ونام خود را به فضل حسین و کرم حسین تغییر میدهند.

افرادی که قصد مطالعه بیشتر دراین موضوع را دارند میتوانند به كتاب (wonderful stories of islam) چاپ لندن، ص 249 مراجعه فرمایند.

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت سلیمان (ع)
نويسنده : علی قهرمانی